تبلیغات
خاطرات من و بانوم
جمعه 16 اسفند 1387

پایانی به ظاهر بد !!!

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

خیلی‌ها نظرشون این بود که پایانی خوب واسه داستان من وجود نداره !!!

اما باید دید که خوب رو چی تعبیر می‌کنیم، ششم اسفند (روز تولد بانو و مصادف با رحلت پیامبر) علی به خواستگاری بانو رفت و جواب مثبت گرفت (با مخالفت خانواده‌ی بانو).

من واسه علی خوشحالم که به بانو رسید و واسه بانو خوشحال‌تر که آخر توی زندگیش انتخابش رو کرد و من هم وضعم بد نیست. زندگی می‌گذره و من هم ازش راضی‌ام


جمعه 16 اسفند 1387

دومین سفر بعد از دوری:

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

امروز 18 آذر 1387 و این بار بر خلاف دفعه‌ی قبل با مقدمه:

 

چون این بار شمال زیاد می‌مونم خیلی خلاصه می‌نویسم تا بیش از حد طولانی نشه.

من عادت دارم گذشته‌های عذاب آور و بد رو زود فراموش كنم چون شعارم تو زندگی اینه:"مذهبم شادی است، سجده‌ام لبخند، ذكر من هر دم، زندگی بی‌غم" اما نمی‌دونم چرا نمی‌خوام یكشنبه 14 مهر ماه 1387 رو كه آخرین روزی بود كه بهم اس‌ام‌اس داده بود رو فراموش كنم، شاید واسه اینه كه آخرین باری بود كه بهم گفت دوستم داره و من هم گفتم دوستش دارم، ای كاش تمام روزهای خوبمون رو اینجوری علامت می‌زدم، اگه خوب یادم باشه ساعت 7:30 صبح بود و تو ماشین نشسته بودم و داشتم برای دومین روز می‌رفتم دانشگاه، همه‌ی این‌ها رو گفتم كه بگم: الان و در این لحظه و ساعت دو ماه از اون روز می‌گذره به عبارت دیگه 9 هفته می‌گذره و اگه دقیق‌تر بگم 64 روز گذشت، 1529 ساعت گذشت، 91791 دقیقه گذشت، 5507504 ثانیه گذشت و در آخر 5507513468 هزارم ثانیه گذشت.

قبل اومدن به بعضی از بچه‌ها گفتم كه از بانو می‌خوام واسه اینكه پشت سرش تو وبلاگ حرف زدم و واسه همه‌ی بچه‌ها كه نظر دادن حلالیت بگیرم، جواد گفت واسه من مخصوص بگیر كه تو نظرها بد بهش پریدم.

و حالا اصلاً نمی‌دونم چرا اونقدر واسه اومدن به اینجا ذوق و عجله داشتم، من كه می‌دونستم اینجا خبری نیست و كسی منتظرم نیست اما هر چی كه بود ذوق داشتم و اومدم شاید منتظر معجزه بودم و شاید هم هستم !!!

تمام وبلاگ رو پرینت گرفتم به همراه كامنت‌ها آوردم بدم بهش، اما آیا می‌تونم بدم ؟!؟!؟؟!! هر طور كه شده بهش می‌دم اگه هم نشد می‌دم هفته‌ی بعد خواهرش بهش بده، آره یكی از این كارها رو حتماً می‌كنم.

امروز كه گذشت و امشب هم كه تنهام ببینم این چند روز چی پیش میاد

..........

 

امروز 19 آذر 1387:

 

دیشب نشسته بودم كه اس‌ام‌اس واسم اومد، از حسین (دامادشون):"سلام رفیق، عیدت مبارك، شمال بهت خوش بگذره، نترسیا" منم اس‌ام‌اس دادم:"سلام عید تو هم مبارك، شما از كجا فهمیدید من شمالم؟ مگه الآن سركار نیستی؟ من و ترس؟" كه این اس‌ام‌اس من هم مثل بقیه‌ی سوالایی كه تو اس‌ام‌اس ازش می‌پرسم بی جواب موندش، خودش می‌گه:"سوالات جواب ندارن !!!" حتماً ندارن دیگه.

من عادت دارم از 12 شب به بعد تبریك ایام رو بگم اما دیشب خوابم می‌اومد و می‌دونستم به 12 نمی‌رسم و اس‌ام‌اس تبریك‌ها رو دادم، گفتم حالا كه می‌دم به بانو هم بدم دیگه، و یكی از خوباش رو سوا كردم و فرستادم:"آفاق را گردیده‌ام، مهر بوتان ورزیده‌ام/ بسیار خوبان دیده‌ام، اما تو چیز دیگری ... عیدت مبارك (عزیزم)" –الان جواد می‌گه اس‌ام‌اس مال من بودا- اون عزیزم هم تو اس‌ام‌اس بود اما موقع فرستادن حذفش كردم چون كه نمی‌خوام ابراز محبت‌های بی جای من ناراحتش كنه.

دیشب برای دو شب متوالی خواب بانو رو دیدم، تو خواب مثل دوران خوب دوستیمون (نه عشقمون) رفتار می‌كرد، یعنی ممكنه رفتارش باز هم مثل قبل عادی باشه؟ رفتار من چی؟ فقط باید دید.

پشت تلفن و با مادرم كه عادی بود و صمیمی !!!

..........

 

ناهار رفتم پیش غلام (پسرخالم و پسر عموش)، بهم گفت:

"دوری از كسی كه دوستش داری فایده‌ای نداره، چون زمان بهت نشون می‌ده كه هیچ جایگزینی براش پیدا نمی‌كنی"

چه قشنگ گفت

..........

 

بعد از ظهر از خونه‌ی خودمون با غلام موتور رو برداشتیم و رفتیم CD بخریم سر راه امیر حسین (داداش بانو) رو دیدم دم خونه‌ی بابابزرگش، غلام  رفت بالا یه سر بزنه من اول پایین موندم بعد من هم رفتم بالا، به بانو سلام كه كردم با لبخند و خونسردی جوابم رو داد نمی‌دونم من هم خونسرد بودم یا نه، اصلاً هیچ حس خاصی نداشتم و در حالی كه آروم بودم بی‌جهت سعی می‌كردم آروم باشم، بانوم داشت می‌رفت بیرون به غلام گفت:"می‌مونید یا می‌رید؟"، غلام گفت:"می‌ریم"، ما هم راه افتادیم بریم خونه، اون داشت به یه سمت می‌رفت و ما هم می‌رفتیم به سمت دیگه، غلام گفت:"كجا؟"، به غلام گفت:"می‌رم مزار به مرده‌ها سر بزنم، زنده‌ها كه به ما سر نمی‌زنن"، خواستم بگم:"اگه زنده‌ها رو به اندازه‌ی مرده‌ها قابل بدونی اون‌هام سر می‌زنن" اما سكوت و حركت به سمت خونه و نگاهی كه سر پیچ به عقب انداختم و یه دختر چادری كه توی پیچ جاده گم شد. تو دلم گفتم كاش همون موقع‌ها می‌مردم تا حداقل یكی همیشه به قبرم سر بزنه، به اون مرده‌ها حسودیم شد اما اگه الان بمیرم چی ؟!!؟!؟!

رفتارش خوب بود و همین واسم بسه

حالا دیگه تنها نیستم و خانوادم هستن

..........

 

امروز 20 آذر 1387:

 

دیشب تو گوشیه غلام اس‌ام‌اسی رو خوندم كه حدس زدم در مورد منه، منم بهش گفتم بریم تو حیاط با هم حرف بزنیم، فهمیده بود اس‌ام‌اس رو خوندم و می‌دونست راجع به چی می‌خوام حرف بزنم، اون لحظات رو نمی‌نویسم چون می‌خوام فراموششون كنم، تمام داستان رو از اول از طرف خودم واسش تعریف كردم و كل حرف اون هم این بود كه:"این یه قضیه‌ی تموم شده است و اگه روزی فهمیدم كه تموم نشده بهت می‌گم و تو هم كه جوابت رو گرفتی دیگه حرفت رو تكرار نكن. چون من قضیه رو از زبون اون می‌دونم." می‌دونم اگه كسی غیر از من بود باهاش اینجور برخورد نمی‌كرد تا جایی كه گفت:"اگه حمید برادرم بود كار دیگه‌ای می‌كردم" كه من هم گفتم كار بدی نكردم كه بخوای كاری بكنی و ...

رابطه‌ی من و غلام رابطه‌ی پسرخاله با پسرخاله نیست. آخر هم گفتم كه می‌خوام چیزایی كه نوشتم به بانو بدم كه گفت:"اگه این كار رو بكنی كلاهمون می‌ره تو هم". منم گفتم باشه نمی‌دم و دیگه هم سعی نمی‌كنم حرف اون قضیه رو پیش بكشم، گفت:"تو دلت هر چی هست كاری ندارم  اما به زبون نیار اگه اون قراره بهت جوابی جز نه بده می‌ده اما تو دیگه تكرارش نكن".

غلام هم بانو رو خیلی دوست داره و می‌دونم اون رو گفته تا اون ناراحت نشه، منم كه نمی‌خوام كسی رو ناراحت كنم بخصوص بانو رو.

امشب میان خونمون منم كه بی حسم فكر نكنم اگه ببینمش حسی بهم دست بده. تا ببنیم زمان چی پیش میاره و خدا چی می‌خواد خواسته‌ی ما در برابر خواسته‌ی خدا چیزی نیست.

..........

همون شب با ماشین رفتم بیرون و تصادف كردم و دیگه چیزی ننوشتم ...


پنجشنبه 25 مهر 1387

اولین دیدار بعد از دوری:

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

از مقدمه بدم می‌یاد اصلاً حوصله ی شروع كردن رو هم ندارم از صبح هوا ابری و گرفته بود، دوست داشتم بدونم حالا كه اینقدر به بانوم نزدیكم الان كجاست، چیكار می‌كنه، از صبح با ماشین بی هدف دنبال همه چیز گشتم، با پسر خالم یه دوری زدیم و حتی تا هزار متریه خونه‌ی بانو رفتم و برگشتم اصلا نمی‌دونم خونست یا نه، دیشب كه رفته بودم نبود، امروز سومین روز از دومین ماه پاییز سال 1387 و 19 روز از آخرین خبری كه از بانوم داشتم می‌گذره، مادرم زنگ زد گوشیم و گفت:"زود بیا خونه"، رفتم خونه و بهم گفت:"بابای بانو زنگ زده شام میان خونه‌ی ما"، بعد گفت:"بابات می‌گه كه به نیما بگو یه كم سنگین رفتار كنه"، آخه بابای بیچارم نمی‌دونه كه قضیه از چه قراره، فكر می‌كنه كه من رفتم و به بانو پیش نهاد دادم و اونم چون خودم رفتم جلو جواب رد داده و رفت با بابای بانو حرف زد كه كارم رو درست كنه، اما نمی‌دونه كه من و بانو چیكار كردیم و چیا گفتیم و جوابی كه امشب می‌گیره چیه ........

نمی‌دونم اما تو دلم خوشحالم كه بابام واسم اینقدر مایه می‌ذاره و از عاشق بودن پسرش حمایت می‌كنه، پدری رو نمی‌شناسم كه این كار رو بكنه و تو اطرافمون همچین كسی نیست. از وقتی كه فهمیده من یكی رو می‌خوام هم خوشحال‌تره و هم بیشتر بهم احترام می‌ذاره، حالا بیشتر حس می‌كنم كه بزرگ شدم.

بازم اونا میان اینجا و ما كباب داریم، بانو دو باری بهم گفته از كباب خوشش نمیاد اما تا حالا به مامانم نگفتم آخه یه بار سر اینكه زیاد خونه‌ی بانو مرغ خوردیم و به مامانم گفتم مرغ نذار یه داستانی پیش اومد كه نگو و نپرس چون خونشون خواهرش آشپز بود از دستم ناراحت شد و مجبور شدم 100 بار بنویسم "غلط كردم" بدم بهش تا سؤتفاهم و كدورت از بین بره.

مادرم خیلی باهام صحبت كرد و گفت:"دوست دارم درست رو تموم كنی و بری سربازی و كار پیدا كنی تا بی مشكل و بی منت زندگی كنی و از زندگیت پشیمون نشی"، فقط گفتم:"یعنی اگه این كارها رو تو زندگی كنم و بعد ازدواج كنم دیگه مشكلی وجود نداره و پشیمون نمی‌شم ؟"، اول سكوت و بعد گفت:"نمی‌دونم، هر كار خودت می‌خوای و می‌دونی درسته بكن اما ازش نپرس چرا گفته نه و نذار فكر كنه چون گفته نه بهم ریختی، یه كم بی تفاوت باش".

از كلمه‌ی نمی‌دونم بدم میاد، برای اینكه از بس از بانو شنیدم "نمی‌دونم"، اونم از "چشم گفتن" بدش می‌اومد و منم سعی می‌كردم نگم، اما نمی‌شد و یه روز بهش گفتم:"بهت چشمی نمی‌گم كه عملش نكنم"، بعد از اون دیگه نگفت كه بدش میاد البته همیشه می‌گفت از مردهایی كه به زنشون چشم می‌گن و ظرف می‌شورن بدش میاد، من كه فكر نمی‌كنم اینا منافاتی با یه مرد مقتدر و قوی بودن داشته باشه. یعنی باید مثل سرهنگ تو رمان "پاییز پدر سالار" باشم كه بهم بگن مرد ؟

باید دید با اومدن اونا و حرف‌های پدرامون چی پیش میاد، در اصل هیچی، چون باید بانو از نمی‌دونم گفتن دست برداره این بار هم درست و حسابی بهم نگفته نه. اگر هم بگه بازم فرقی نمی‌كنه، آخه دوست داشتن یه معامله نیست كه یه شب زنگ بزنی و بگی خوب از این به بعد دیگه همدیگه رو اینقدر دوست نداشته باشیم، مگه چراغ فیتله‌ایه كه فیتیله‌اش رو بكشی پایین و علاقه‌ات رو كم كنی. من كلی زحمت كشیدم تا خودم رو راضی كردم كه اون رو اینقدر كه دوستش دارم، دوست داشته باشم، من هم شك كردم، من هم پشیمون شدم، اما نذاشتم اون بفهمه و روش تأثیر بذاره و وقتی كه گفتم بسم‌ا... تا آخرش رو هم به جون خریدم و دیگه شك و تردید هم معنا نداشت چون شروع شده بود و باید به بهتر تموم شدنش كمك می‌كردم و بهترین حالت رو واسش ایجاد می‌كردم، نه اینكه بسپارمش به دست زمان و تقدیر، زندگی "تصمیمه" نه "تقدیر"، تقدیر همون طبعات تصمیمات ماست كه از ماست و خودش نیومده تو زندگیمون، اگه تصمیم هم نگیری یه روز واست تصمیم می‌گیرن و اگر هم نگیرن به جایی می‌رسی كه دیگه گزینه‌های زیادی واست نمونده اگر هم مونده می‌بینی كه مثل همون گزینه‌های قبله و یا بدتر، اما باید این بار یكی رو انتخاب كنی، مثل داستان تعریف عشق می‌مونه كه: شاگردی از استاد می‌پرسه عشق چیه، استاد می‌گه برو و بهترین خوشه‌ی گندم رو بیار تو راهت حق نداری برگردی، می‌ره دست خالی بر می‌گرده چون هر خوشه از خوشه‌ی قبل زیباتر به نظر می‌اومد و اما وقتی بهش می‌رسید می‌دید قبلی بهتر بوده اما دیگه نمی‌شد برگشت و عشق همین بود. از استاد پرسید پس ازدواج چیه، این بار استاد می‌گه برو و بزرگترین درخت جنگل رو بیار اما باز هم نمی‌تونی برگردی، شاگرد می‌ره و با یه درخت میاد و به استاد می‌گه در ابتدای جنگل اولین درخت بلندی رو كه دیدم آوردم و به امید بلندتر نموندم.

این بار دست پر و رازی بود چون فهمیده بود كه شاید هیچ وقت به بلندترین نرسه و ممكنه همین بلندتر، بلندترین باشه و همین رو هم از دست بده. آخه مگه بهترین هم وجود داره اونم تو این انسان‌های رنگارنگ و پیچیده. پس باید تصمیم گرفت و شك نكرد و نمی‌دونم رو از لب پاك كرد، باید اونقدر فكر و تحقیق كرد كه به جواب رسید، نه اینكه یه شب بهت الهام بشه و تو هم پی‌ش رو بگیری و ...

دارم تو حرفام یه طرفه و تند می‌رم و می‌دونم، یه كم آرامش می‌خوام این رو هم می‌دونم، بانو رو هم دوست دارم و این یكی رو هم می‌دونم، پس فعلاً چیزی نیست كه ندونم و بخوام بهش فكر كنم جز این همه تردید و اضطراب بانو، اگه تردیدش هم كنار رفته باشه و دوستم نداشته باشه همین كه سعی‌ام رو می‌كنم و به خودم مدیون نیستم كافیه. ببینیم امشب چی پیش میاد و به امید آینده ........

اینم از بانوی قصه‌ی ما كه نیومد ........

از قضای روزگار روز قبل با دختر عمه‌هاش رفته بوده عروسی و همونجا خونه‌ی عمش مونده (خونه‌ی عمش پیاده 5 دقیقه تا خونشونه) و از اونجایی كه اونا دارن خونشون رو تعمیر می‌كنن و همشون شبا می‌رن جای دیگه می‌خوابن اون هم فعلاً همون جاست.

اون شب رفتم دنبالشون دیدم بغل جاده منتظر ایستادن، سوار شدن مثل همیشه با همه سلام كردیم، اما بانو نبود حتی نپرسیدم بانو كجاست و راه افتادم، وقتی رسیدیم اولین سوالی كه مادرم پرسید همین بود:"بانو كجاست؟" كه مادرش فقط گفت:"خونه‌ی عمش" من خودم از حرفای برادرش فهمیدم كه عروسی بوده و ........

با برادرش یه كم گفتیم و خندیدیم، با مادرش مثل همیشه شوخی می‌كردم و با پدرش هم مثل همیشه صحبت، اما جای خالیه بانو رو حس می‌كردم و كم‌بوده هزاران نقشه‌ای كه واسه اولین دیدار كشیده بودم ملموس بود.

بابام و باباش روی بالكن حرف می‌زدن (به احتمال زیاد در مورد ما) و مادرامون هم كنار من بودن، علی (برادرش) هم با من و برادرم بود و آهنگ گوش می‌كردیم، عكس‌های جدیدمون رو نشون می‌دادیم و شوخی می‌كردیم بعد هم رفتیم عكس‌های روزای كار تو شالیزار و تابستون رو نگاه كردیم و بعد هم فیلمای شبه سالگرد ازدواج خواهرش كه بانو تهران بود و ما بهش لغب عقده پارتی داده بودیم، گوشیه برادرش رو گرفتم و گفتم بیا یه چیزی یادت بدم، رفتم و یه اس‌ام‌اس نوشتم با مزمونه‌ "دیروز كجا بودی؟" یه كار كردم كه شماره نیوفته و به جای شماره نوشتم "سركاری!!!" به خواهرش فرستادم، 15 دقیقه بعد یه اس‌ام‌اس دیگه دادم و این بار شماره رو مخفی نكردم با متن "سركاری!!!" با همون گوشیه داداشش، چند دقیقه‌ای گذشت و به علی گفتم حال می‌كنم خواهرت جوابت رو هم نمی‌ده، گفت:"شارژ نداره" گفتم:"پس چرا زودتر نگفتی؟"، انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم، بازم داستانه شارژ نكردن واسه اس‌ام‌اس ندادن به من L.

هر چی اسرار كردیم كه حالا كه خونتون درست نیست و شما هم كه شب اونجا نمی‌خوابین اینجا بمونین قبول نكردن حق هم داشتن، یه چندتا كار بود كه باید انجام می‌شد مادرم گفت:"علی و نیما برن و انجام بدن"، اما بابای بانو گفت:"باید خودم هم باشم" و مادرش هم گفت:"منم باید صبح اینا رو بیدار كنم" و علی هم كه گفت:"باید برم كمك بابام" و فقط امیرحسین (داداش كوچیكه‌اش) موند كه همیشه خونمون هست، شب بردم رسوندمشون و با لبخند و شادی همه چیز تموم شد، گرفتم خوابیدم و اما صبح نمی‌خواستم بیدار شم، اصلا نمی‌خواستم هیچ كار دیگه‌ای جز خوابیدن كنم (درست مثل عاشقای آویزون و آدمای ضعیف و برعكس دیشب) یه كم كه تو جام وول خوردم دیدم نمی‌شه من مرد این حرفا نیستم، با اینكه دلم می‌خواست گریه كنم اما واسه چی گریه می‌كردم، درسته واسه سبك شدنم خوب بود اما ناسلامتی من باید قوی باشم چون بانوی من مردای قوی و محكم رو دوست داره و خدا هم كه گفته "به همراه هر سختی آسانی است" و داستان ما هم كه هنوز ادامه داره ........

مامانم كه از بابام پرسید كه باباش دیشب چی گفته، بابام گفت:"هیچی نگفت و حتی حرفش رو هم پیش نكشید، اما وقتی دختره نیومده یعنی نه دیگه"، منم دیگه نه حوصله دارم و نه می‌خوام اینجور كارای بانوی خودم كه فقط مال منه رو توجیه كنم، زمان حقیقت رو معلوم می‌كنه و سه حالت هم بیشتر نداره:

1-       خودش نخواسته بیاد و نیومده

2-       بهش گفتن نیا و نیومده و یا اصلاً بهش اطلاع ندادن كه میان اینجا

3-       و اینكه كلاً نیومدنش یه تصادف بوده

هر كدوم باشه هم فرقی نمی‌كنه چون مهم اینه كه نیومده، البته ما بعدازظهر یه سر بهشون می‌زنیم تا امیرحسین رو برسونیم، شاید دیدمش اما چه دیدنی فقط یه سر می‌زنیم.

این اولین بار نبود كه باباش جواب نه رو به بابام نمی‌ده اون داستان رو هیچ وقت نگفتم چون سؤتفاهم بود و اصلا بابام منظورش خواستگاری نبود و ماله خیلی وقت پیشه، نمی‌دونم شاید باباش هم در امید یه معجزه است تا نظر دخترش عوض شه یا اینكه اصلاً نمی‌خواد جواب رد بده، به قول بانوم باباش همیشه امید داشت من مخ بانو رو بزنم، حیف كه هیچ وقت نفهمید یه بار این كار رو كردم، شایدم فهمید، نمی‌دونم كه، اما الان كه جوابی نداده بهتره اگه باز هم موفق شم نظره بانو رو عوض كنم، این بار جواب مثبت رو انتقال می‌ده و نیازی نیست دوباره به بابام بگم بره جلو، چون بابام یه بار این كار رو كرده و هنوز هم منتظر جوابه و به مادرم گفته كه دیگه چیزی نمی‌گیم و صبر می‌كنیم پس من هم صبر می‌كنم، امروز می‌خواستم بهش یه اس‌ام‌اس بدم، اما این كاری نیست كه بهش قول دادم انجام بدم، صبر می‌كنم كه اگه شد باهاش صحبت كنم، اس‌ام‌اس و زنگ چیزی رو حل نمی‌كنه، به قول غزاله خانوم بانوی آقا جواد، اس‌ام‌اس احساسات رو انتقال نمی‌ده، اگه بانو بهم یه بار نگفته بود دیگه زنگ نزن هر وقت حس می‌كردم رابطه در خطره بهش زنگ می‌زدم، اما حیف كه فقط یه بار اجازه داد بعد اون بهش زنگ بزنم، كه اونم حرفامون در مورد مادرم بود، بعد هم كه دو بار زنگ زدم دو بار هم در مورد تموم كردن رابطه بود، ما فقط یك بار جدی در مورد خودمون حرف زدیم، اون هم همون پنجشنبه‌ی به یاد موندنی بود، و حالا هم كه حق زنگ زدن رو ندارم. بانو همیشه می‌گفت آدمایی رو كه نمی‌بینه زود فراموش می‌كنه، پس امیدوارم من برای اون جزو آدم ها نباشم ........

بی هدف دور اطاق می‌چرخیدم، مادرم گفت:"چرا دور اتاق می‌چرخی؟"، گفتم:"كار بهتری بلدی؟"، گفت:"نه"، بعد هم رفتم رو بالكن چرخیدم  شاید یه معجزه بود و شاید هم یه اتفاق هر چی كه بود پسر عموها و دختر عموهای بانو (پسرخاله‌ها و دخترخاله‌های من) اومدن دنبال من كه بریم نارنگی بچینیم، رفتیم خونه‌ی عمه‌ی بانو داشت قلبم از جا در می‌اومد یعنی در اولین برخورد چیكار باید می‌كردم، چطور باید سلام می‌كردم؟ چطور باید نگاه می‌كردم، تمام نیروم رو جمع كردم و گفتم:"مثل همیشه"، رفتیم مریم (دختر عمش) رو دیدم، اون الان جزو كسایی كه همه چیز رو می‌دونه، نگاهش كردم، نگاهش رو ازم دزدید با پر رویی بهش نگاه كردم و با خنده گفتم:"سلام"، لبخند زد و گفت:سلام"، با خودم گفتم كه خوب شروع كردی و مثل همیشه بودی، خودم رو آماده كردم تا به همین شكل با بانو رو به رو شم، اما وقتی رفتم تو نبود، یه نفسی كشیدم و خیالم راحت شد، نشستم به شوخی و خنده با دیگران كه بانو از راه رسید، با همه سلام كرد اما به من نگاه نكرد ذل زدم بهش و تا چشمش افتاد به بهم، با لبخند گفتم:"سلام"، اما یه سلام سرسری كرد و رفت جایی با مریم نشست كه پشتش به من باشه، من هم مثل همیشه گفتم و خندیدم اما كم‌كم سنگین شدم و به آسیه (دختر خالم) گفتم:"بریم نارنگی بچینیم"، موقع رفتن بانو گفت:"كجا می‌رید؟"، غلام (پسرخالم) گفت:"می‌ریم نارنگی چینی، میای؟"، گفت:"آره" و باهامون همراه شد، زیاد بودیم تو راه با شوخی و خنده می‌رفتیم، اصلاً بهم نگاه نمی‌كرد منم كاری باهاش نداشتم، رفتیم بالا من عكس می‌گرفتیم و می خندیدم و شوخی می‌كردیم اون گاهی با مریم و گاهی با غلام و گاهی با اطرافیانش یه خنده‌ای رد و بدل می‌كرد اما از من فرار می‌كرد، نگاهش رو می‌دزدید اونم تابلوی تابلو، من داشتم از همه عكس می‌گرفتم كه از جمع رفت بیرون نمی‌دونم با خودش چی فكر می‌كرد، جایی كه من نارنگی می‌چیدم نمی‌ایستاد و می‌رفت یه طرف دیگه، عصابم خورد و شد و یهو رفتم تو هم آخه همچین قراری نداشتیم كه از من فرار كنه، قرار بود به روزای اول برگردیم، یهو همه گفتن نیما چت شد، دیدم داره ضایع می‌شه دست آسیه رو گرفتم بردمش از تپه پایین، آخه راهش جوری بود كه دست همدیگه رو گرفتیم  رفتیم بالا و آسیه هم تنها نمی‌تونست بره پایین و بچش گریه می‌كرد، بردمش پایین و سریع برگشتم بالای تپه و از درخت انار رفتم بالا و چندتا انار چیدم و راه افتادیم برای برگشت، هواسم بود كسی نبینه و آروم به بانو نزدیك شدم، (واسه نزدیك شدن به كسی كه فقط تو جمع با هم بودیم و همه می‌دونستن ما چقدر نزدیكیم باید احتیاط می‌كردم)، رو بهش كردم، فاصلمون سی سانتی‌متر بود نگاهم نمی‌كرد و نگاهش رو به چپ راست می‌دزدید، بهش گفتم:"بانو" سرش رو سریع به سمت من چرخوند و با حركت كله گفت:"بله" با لهنی اعتراض آمیز گفتم:"با من مثل علی (خواستگارش كه همیشه باهاش اینجوری رفتار می‌كرد كه تو جمع دهن مردم رو ببنده) رفتار نكن و با حفظ خونسردی رفتم به سمت پایین اما خونسرد نبودم، مهدی (پسر عمه‌ی بانو) كه من رو در حال پریدن به بانو دیده بود گفت:"چیه قاطی كردی چی شده؟"منم كه دیگه فشارم افتاده بود و دست و پام می‌لریزید و نمی‌تونستم راه برم گفتم:"حالم خوب نیست من رو برسون پایین"، دست رو گرفت و آروم من رو برد سمت پایین، پایین ایستادم تا اون‌هام بیان، نمی‌دونستم با گفتن اون جمله بانو چه حسی بهش دست داده، نگرانش بودم كه بهم نریخته باشه اما باید اون رو می‌گفتم داشتم از بچه بازی‌های بانو می‌تركیدم، انگار نیمایی تا اون روز نبوده و توی اون جمع هم همچین كسی نیست. اومد پایین داشت می‌گفت و می‌خندید خیالم راحت شد از كنارش راه اومدم شاید حرفی برای گفتن داشته باشه اما باز هم همون رفتار، اون كه همیشه در واكنشه حرفای مسخره‌ی من لبخند می‌زد با خنده دار ترینشون هم واكنشی نشون نداد، رفتیم خونه رفت تو اتاق، مریم رفت و اومد، بهش گفتم:"حالش خوبه؟" بدون این كه بپرسه كی و تعجب كنه، گفت:"آره"، خواستم بگم مراقبش باش كه عمون نداد و رفت. منم زدم تو خط بی تفاوتی از اتاق هم كه اومدن بیرون همش هواسم بهش بود اما نامحسوس، خواستم ببینم واقعاً بی‌تفاوته كه دیدم اصلا انگار اونی رو كه گفتم نشنیده، یه دوگانگی تو قیافه و رفتارش بود، اونقدر نشستم تا دم ناهار مامان و باباش هم اومدن مادرش یه جورایی چشمش به من بود باباش هم طوری كه انگار می‌خواست ببینه من در چه حالم یه سری سوال ازم پرسید منم معمولی و راحت جوابش رو دادم اما از درون آشفته بودم تا این كه برادر بانو اومد خوشحال شدم اومد كنارم نشست و باهاش شروع كردم به صحبت، بعد هم رفتیم با هم یه چند تا نارنگی چیدیم، خوش و خرم برگشتیم، همین كه می‌دیدم رفتار مادر و پدر و برادر بانو باهام عوض نشده واسم كافی بود و با خودم گفتم از این به بعد باهاش اصلاً كاری ندارم بذار ازم فرار كنه، من باید ناز كنم اون واسم قمیش میاد؟، انگار من گناهی كرده باشم، هیچكی ندونه فكر می‌كنه من كاره بدی كردم یا ....

یه كم نشستیم حوصلم سر رفت برادرم زنگ زد گفت داریم می‌ریم خونه‌ی بانو اینا واسه دیدن كارایی كه تو تعمیرات می‌كنن، من هم به علی گفتم پاشو بریم خونتون مامانت اینا خودشون می‌رن یه كم نارنگی كول كردیم و راه افتادیم، تو راه به داداشش گفتم:"یه چند تا كتاب واسه بانو آوردم بده بهش اون كه اصلا آدم حسابم نكرد نگاهم كنه مگه من چه هیزم تری بهش فروختم و چه بدی بهش كردم"، گفتم:"بهش همینایی كه گفتم بگو، بگو نیما گفت چیكارت كردم كه باهام این كار رو می كنی؟" اونم تعجب نكرد و ساكت موند و گفت:"باشه"، رفتیم خونشون مادرش من رو برد و همه‌ی قسمت‌های جدید كه نیمه ساز بود رو نشونم داد، مادرم اینا هم اومدن و راه افتادیم بریم، كتاب‌ها رو دادم علی و بوسیدمش و خداحافظی كردم، شاید همه فكر كنن كه من با علی و مادر و پدرش برای بانو خوبم اونا رو واسه این كه به بانو بچسبم دوست دارم اما این اشتباهه، حالا كه فكرش رو می‌كنم می‌بینم من اونا رو بدون بانو می‌خوام و خونشون كه بودم و بانو نبود واقعاً احساس آرامش می‌كردم، جمعی كه من رو دوست دارن و بهم احترام می‌ذارن، بدون اینكه چیزی ازم بخوان و انتظاری داشته باشن، البته من چیزی ندارم كه به درد اونا بخوره.

وقت رفتن به علی همون اس‌ام‌اسی رو دادم كه ماها پیش به بانو داده بودم:

اگر بار گران بودم كه رفتم/ اگر نا مهربان بودم كه رفتم/ به شادی از دیارت بار بستم/ به یادت شادمان بودم كه رفتم/ مرا از خود نراندی كوچك من/ به اجبار زمان بودم كه رفتم/ در این تاریكی و بی خانمانی/ به یاد آسمان بودم كه رفتم/ از این آشوفته حالی‌ها چه حاصل/ ز غم ناشادمان بودم كه رفتم/ اگر یادم نباشی جرم كردی/ منم از مجرمان بودم كه رفتم

گفتم چه اشكالی داره همین رو به بانو هم می‌دم و اینجوری می‌گم كه اصلاً رفتارت واسم مهم نبود واسه اونم فرستادم و اصلاً دیگه بهش فكر نكردم، چون فقط باعث می‌شد كه خودم رو عذاب بدم و نه غیر از این ........

تو راه مادم پرسید:"از بانو چه خبر؟" منم عیناً همه چیز رو بهش گفتم، گفت:"پس واسه این نیومد خونه‌ی ما، اون اگه می‌خواست تا تهش می‌رفت اما این تردیدش در آینده هم مشكل ساز می‌شه" بهش گفتم:"اگه دیدش باهاش مثل همیشه باش همون‌طور كه مادر و پدرش با من بودن"

از بانو هر كاری رو انتظار داشتم جز این یه كار، این بود برادری و خواهری كه می‌گفت بینمون باقی می‌مونه و می‌خواست از مشورت‌های من مثل همیشه استفاده كنه؟

اون رفتار واقعاً زننده و بچگانه بود، ما همدیگه رو دوست داشتیم من ازش خواستگاری كردم اون هم گفت:"نه" من نمی‌تونم باهات زندگی كنم، یعنی از این به بعد هركی (پسرخاله، پسردایی، پسرعمه، پسر عمو، همسایه و آشنایی كه بیاد خواستگاری و جواب رد بگیره باهاش این جوری رفتار می‌شه؟ مثل من و علی كه خواستگارهاش بودیم؟

چیزی در من عوض نشده و اون هم چیزی بهش اضافه نشده بود، فقط 20 روز بود از هم خبری نداشتیم، امروز 21 روز از قطع رابطمون می‌گذره، یعنی من نباید به خاطر اون دیگه خونشون برم؟ و اون می‌خواد همیشه از من فرار كنه، هنوز هم سر همون دو راهیه، اگه به نتیجه رسیده بود همچین كاری رو نمی‌كرد الان دیگه اونایی هم كه نمی‌دونستن بین ما چیزی هست با كارای اون روز فهمیدن و چه بچگانه و بی‌فكر عمل كرد، اون كه می‌دونست ما باز هم همدیگه رو می‌بینیم پس را خودش رو آماده نكرده بود، كاش می‌شد از خودش پرسید !!!

امروز 87/8/5


پنجشنبه 25 مهر 1387

قسمت آخر (در برابر آینده):

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

از قضای روزگار اون شب چهارشنبه شب بود و پنجشنبه هم تعطیل (نكته داره كه می‌گم)، بهش اس‌ام‌اس دادم و گفتم:سلام بانو، من با خودم كنار اومدم، اما با تمام اصرارم مبنی بر اینكه قضیه با جواب منفیه بانوم تمومه بابام با بابات راجع به ما صحبت كرد و گفت:"خونه و خرج پسرم رو تا كار كنه من می‌دم"، بابات گفت:"حرفی ندارم اما با دخترم حرف می‌زنم و جواب می دم"، حالا اومدم ببینم امیدی هست؟"، گفت:"من مشكلم اینا نبود كه با حلشون بگم باشه! جوابم همونیه كه گفتم، من كه گفتم "نه" چرا بابات دوباره این كار رو كرد، همتون دارین آزارم می‌دید"، گفتم:"می‌دونم منم گفته بودم این كار رو نكنن اما كردن، از مادرم كه پرسیدم چرا گفت:"مشكلات با كمك پدر و مادراتون حل می‌شه، شما فقط همدیگه رو دوست داشته باشید"، یه سوال می‌كنم، می‌شه یه تعریف كلی از مشكلاتمون رو بگی؟"، گفت:"امروز گفتم و لوزومی نمی‌بینم بگم، الانم می‌خوام بخوابم. تو كه نمی‌تونی جلوی بابات رو بگیری واست خواستگاری نكنه ادعای مردی هم می‌كنی! تموم شد"، گفتم:"نگو كه همه‌ی حرفات از پنجشنبه دروغ بوده كه باور نمی‌كنم، تو آدمی نیستی كه با كسی بازی كنی، آخه خره دوستت دارم چرا نمی‌فهمی؟ پدرم هم حال من رو دید خواست كمكم كنه، من امروز اونقدر شوكه شده بودم كه فقط گفتم باشه اگه راست می‌گی الان قانع‌ام كن، یعنی بعد از من بدون مشكل زندگی می‌كنی؟ خدا خودش گفت انسان را در سختی آفریدیم"، گفت:"ولم كن، تمام"، گفتم:"نامرد دوستت دارم، حداقل به احترام همون برادری كه گفتی دوست‌داری بینمون باقی باشه قانع‌ام كن، این بار "چشم" نمی‌گم اما التماست می‌كنم جواب بدی"، گفت:"ول كن، تو خودت نمی‌خوای قانع بشی، منم دیگه قاطی كردم یه چیزی بهت می‌گم بعد پشیمون می‌شم‌ها، دست بردار، دیگه نمی‌خوام به هیچ مردی فكر كنم و تمام"، گفتم:"اگه دوستم نداری چرا نمی‌گی؟، دوستت ندارم گفتن سخت تر از دوستت دارم گفتنه؟ بانوم بهت نیاز دارم، مگه نگفتی با این حرفایی كه زدیم بعد من نمی‌تونی به كس دیگه‌ای فكر كنی؟"، گفت:"خودت خواستی! من دوست ندارم شوهرم ازم كوچیك‌تر باشه، دوست ندارم از باباش پول بگیره، نمی‌خوام هر جا می‌رم پیش خودم فكر كنم اینی كه كنارمه اون چیزی نیست كه می‌خواستم، نمی‌خوام هرجا می‌رم به همه توضیح بدم كه تو من رو خیلی دوست داری، نمی‌خوام فقط به خاطر دوست داشتن یكی با قبول یه سری شرایط ازدواج كنم و همش نگران باشم كه شاید دوست داشتن بینمون سره بچگی بود و یه روز پشیمونی می‌یاره" گفتم:"تو كه بارها گفتی با سنم مشكل نداری، حالا كی گفته من می‌خوام از بابام پول بگیرم؟ (من و بانو راجع به این موضوع بحث كرده بودیم چون من این رو مشكل می‌دونستم اما بانو می‌گفت حل می‌شه) گفتم بابام گفت تا این جاش هم با پسرم هستم، بانو ما وقتی با هم به آرامش و شادی می‌رسیم چرا باید به خاطر اینكه نمی‌خوای به دیگران بگی خیلی دوستت داشتم این آرامش رو بگیری؟ ما بچه نیستیم كه دوست داشتنمون از سر بچگی باشه چرا باید فكر كنی كه روزی می‌رسه كه فكر كنی من اونی نبودم كه می‌خواستی، اصلاً تو كی رو می‌خوای؟ از نه و نمی‌دونمت خسته شدم، یه بار هم بخاطر عشق بگو "آره" اگه پشیمون شدی اون وقت، نه اینكه بگی شاید پشیمون شی، بانو من و تویم و خانواده‌هامون به خدا قسمت می‌دم دیگران رو خط بزنی، حسین امشب می‌گفت دیگران سال‌ها آرامش من و زنم رو گرفتن تا امروز كه دیگه به حرف‌هاشون عادت كردیم" گفت:"تو هم خیلی چیزا گفتی كه عمل نمی‌كنی، گفتی اگه بگم "نه" حق دارم چون برام سخته و تو هم دیگه اصرار نمی‌كنی پس تمومش كن"  گفتم:"نگو نه و بهم وقت بده، یه فرصت دیگه واسه ثابت شدن بهم بده، قول می‌دم اگه نتونستم اون چیزی باشم كه تو می‌خوای خودم كنار بكشم، تو رو خدا فكر كن و نذار با تصمیمی كه معلوم نیست چرا اینقدر عجولانه گرفتی همه چیز به هم بخوره، عزیزم جوابم رو بده و نذار بمیرم، اگه لازم باشه عشق رو گدایی می‌كنم (الآن از این حرف پشیمونم و اون وقت هم می‌دونستم دارم چی می‌گم، اما خوشحالم كه تا این حد واسه حفظ عرضش‌هام تلاش كردم)، كوچیكم نكن، خوارم نكن، بهم وقت بده امیدم رو نگیر كه خدا گفته امید همه چیز آدمه." باز هم جوابی نیومد و گفتم:"این بار شكایتت رو می‌برم پیش محمد عموت چون همیشه با اون حرف می‌زنی و بعد از من به اون پناه می‌بردی. بهش می‌گم ببین چطور بانو خوارم كرد، ببین چطور دم از دوست داشتن زد و زیر پاهام رو خالی كرد، بهش می‌گم اگه بودی شاید می‌گفت دیگه اون عمویی نیستی كه فكر می‌كردم درست مثل من، كاش منم بمیرم كه دیگه ترسی از عوض شدنم نداشته باشی و از خدا می‌خوام خوارت نكنه، قلبم رو شكستی، خدا قلبت رو نشكنه كه خیلی سخته، بازم می گم كه دوستت دارم و دیگه چیزی نمی‌گم" یهو دو تا اس‌ام‌اس اومد كه اولی می گفت:"تا زمانی كه بخوام ازدواج كنم وقته تو، اما بهت فكر نمی‌كنم چون اصلا به ازدواج فكر نمی‌كنم تا اون موقع اس‌ام‌اس و زنگ ممنوع، بهت هیچ قولی نمی‌دم" و دومی می‌گفت:"تو كه هر چی دلت خواست گفتی! دیگه فحش بارم كن، گفتی فرصت بده كه گفتم باشه دیگه چی می‌خوای؟ خوب بود بعد یه سال بهت می‌گفتم دوستت ندارم؟ بفهم"،  گفتم:"به خداوندیه خدا و شرافتش كه بهش قسم خورد انسان رو با هر توبه ببخشه قسم می‌خورم كه بعد خودش فقط تو رو دوست دارم بفهم!"، گفت:"من الان نمی‌خوام در مورد ازدواج حتی فكر كنم تو می‌خوای بمون، می‌خوای برو من قولی نمی‌دم چون هنوز خودم رو نشناختم خواهش می كنم تمومش كن!"، گفتم:"منم نگفتم كه به ازدواج فكر كنی، گفتی به مامان و بابام بگم كه گفتم و ایجوری شد، الان فقط به خودم و خودت فرصت بده و عجولانه تصمیم نگیر، یه سال بعد اگه خواستی اون وقت بگو دیگه دوستم نداری، چرا این فرصت رو به جفتمون نمی‌دی؟ تو این یه سال هر طور كه بخوای رفتار می‌كنم تا دیگه كسی نفهمه و تو هم آزار نبینی، این فرصت رو می‌دی؟"، گفت:"می‌دم اما با همون شروطه اس‌ام‌اس و زنگ" گفتم:"مرسی همین كافیه" و دیگه اس‌ام‌اس ندادم....

فردا صبح خانواده‌ام رفتن مسافرت (چون پنجشنبه تعطیل بود) و من تنها موندم خونه، خیلی واسم سخت بود، می‌گن واسه كسی بمیر كه واست تب می‌كنه، اون روز من داشتم می‌مردم اما كسی نبود كه واسم تب كنه، یعنی بانوم این همه سنگ دلی رو از كجا آورده بود، هنوز امید داشتم و همون امید و یاد خدا كمكم می‌كرد، روز واقعاً سختی بود، هیچی نخوردم جز غصه. تا اینكه مادرم از مسافرت اومد و با حرف‌هاش مثل همیشه كمكم كرد و دلم رو قرص كرد گفت:"اگه شد بسم‌الله و اگه نشد خودت رو عذاب نده" منم به حرف‌هاش اعتماد كردم. یكشنبه تو راه دانشگاه بودم كه اس‌ام‌اس اومد، نگاه كردم خودش بود و گفت:"سلام، گفتی یه سال دیگه فكر كنم اما من هر چی فكر می‌كنم می‌بینم این احمقانه‌ترین كاره چون می‌دونم جوابم چیه پس دیگه گیر نده چون به بابام هم گفتم" داشتم آتیش می‌گرفتم، یعنی جواب التماس‌های من این بود كه دو روز بعد مؤدبانه بیاد بگه چرا گورت رو گم نمی‌كنی؟؟؟، گفتم:"سلام، نمی‌دونم چطور بهترین اتفاق زندگیم تبدیل به احمقانه‌ترین كار شد، اما باشه، فراموش كن تا رفت و آمد خانواده‌هامون لطمه نبینه، مرسی از وقتی كه واسم گذاشتی، خواستم عشق رو نشونت بدم كه دیدیش حالا می‌تونی جای دیگه دنبالش باشی چون می‌شناسیش" اینا رو گفتم كه شاید یادش بیاد چیكار براش كردم و گفت:"منم ازت ممنونم و برات آرزوی خوشبختی می‌كنم و دیگه مثل مهدی (داداشم) برادرانه دوستت دارم، مثل قبل كه نمی‌دونستم چطور دوستت دارم، امیدوارم فهمیده باشی دلیلش اینه كه من نمی‌تونم باهات رابطه برقرار كنم و این دست خودم نیست". احمقانه‌ترین بهونه‌ای بود كه تا اون روز شنیده بودم، نمی‌دونم دخترا فقط روشون می‌شه كه به دروغ بگن نمی‌شه و خدا نخواست و ... یعنی من لیاقتم این بود؟ منم واسه این كه هم بگم بی تفاوتم و هم بگم سر حرف اولم هستم، گفتم:"منم مثل همیشه و به همون اندازه دوستت دارم و دیگه به ازدواج فكر نمی‌كنم، قبل‌ها گفته بودم كه ناراحت نمی‌شم كسی رو بیشتر از من دوست داشته باشی و بهت یه توصیه‌ی برادرانه می‌كنم، دنبال یكی باش كه عاشقش باشی چون زندگیت به چشم همه زیباتر شده بود و خودت شادتر بودی" و یه لبخند هم گذاشتم تهش كه یادش بیاد كه عاشق كی بود و اون واسش چیكار كرده بود (البته اون هم تو رابطه‌هامون كم نذاشته بود كه شاید بیشتر هم گذاشته بود اما باز هم دلیل نمی‌شد با من اینكار رو بكنه)، اون هم در جوابم گفت:"حتماً این كار رو می كنم و بخاطر اینكه شادی رو بهم یاد دادی ممنون و رو مشورت‌هات مثل همیشه حساب می‌كنم، خدا نگهدارت باشه!"، شنیدن كه می‌گن چه زود دیر می‌شه، من در اون لحظه همین حس رو داشتم و گفتم:"من كاری نكردم و همیشه در كنارتم، به امید دیدار"، اون امید دیدار رو واقعاً آرزو كردم چون...، چونش رو نمی‌دونم اما آرزو كردم و وقتی اس‌ام‌اس‌هاش رو واسه مادرم خوندم گفت:"فكر می‌كردم سن بیشتر پختگی می‌یاره تو هم فعلاً تا چند وقت بهش اس‌ام‌اس نده دوست ندارم بازیچه باشی"

<<پایان داستان گذشته و به امید آینده>>

 

 

و در آخر:

 

این همه شما تو نظرات گفتید و من شنیدم حالا شما بشنوید، این‌ها رو وقتی نوشتم كه ناراحت بودم، درسته لهنم تنده اما با اصل حرفهام هنوز هم موافقم:

من هیچ اشتباهی نكردم جز گوش دادنِ بی قید و شرط به حرفهای كسی كه دوستش داشتم، من كه حلالش نمی‌كنم چون دینی به گردنم داره كه ادا نكرده و قولی داده كه توش مونده فقط اگه بتونه من رو قانع كنه كه حق من بعد از این همه صحبت و این همه حل مشكلات و این همه صداقت، این بود كه در لحظه‌ی عمل و در آخرین لحظه من رو تنها بذاره تا حرف دیگران و جواب نهِ اون و نگاه همیشه منتظر بقیه خوردم كنه و اون به سادگی در جوابشون بگه:"نیما اومد جلو و جواب رد دادم" و حتی شاید افتخاری هم باشه كه به نیما جواب رد داده، حلالش می‌كنم و در ضمن می‌تونه هیچ تلاشی واسه قانع كردن من نكنه و مثل اون شب بگه خودت نمی‌خوای قانع شی. ببینم خدا با این حرف از حق‌الناس می‌گذره یا نه!!! من یه راه دیگه هم واسش می‌ذارم، از اونجایی كه ممكن واقعاً من قانع نشم و منطقی فكر نكنم و عصبانی باشم و اون حق داشته باشه، دو نفر رو كه هر دو قبول داریم انتخاب كنه كه بی‌طرفانه داستان رو بخونن و یا بشنون و نظر بدن اگر حق جا زدن در آخرین لحظه رو به اون دادن كه حلال می‌كنمش وگرنه می‌مونه بین من و اون و خدا كه حلش كنیم. امیدوارم اونا درست قضاوت كنن چون اگه حقی رو ضایع كنن اون دنیا پای اونام گیره چون من در این مورد از حقم نمی‌گذرم.

كار من در ابتدا عجولانه و بچگانه بود اون هم می‌تونست بزنه زیر گوشم یا مؤدبانه بگه نه، اما وقتی با فكر و عقل و شعور با من همراه شد حتی اگر عشقی نبود و یك عادت بود باید پای انتخاب و علاقش می‌موند-اگه حرفم اشتباهه بهم بگید-چون این راه و مشكلاتش رو انتخاب كرده بود و بهم قول داده بود. در آخرین فرصتی كه بهم داده بود كه اون رو هم ازم گرفت، گفت "قولی بهت نمی‌دم" كه مدیونم نشه اما قافل كه مدیون هست، اگر از قیافم خوشش نمی‌یاد روز اول كور نبود، اگر با سنم مشكل داشت روز اول می‌دونست، اگر با اخلاقم كنار نمی‌یومد هیچكس اندازه‌ی اون از اخلاقم سر در نمی‌یاره (اونم چون خودم خواستم سر در بیاره)، اگر با خودش نمی‌تونست كنار بیاد كه دیگه اصلاً نباید می‌گذاشت به این جا بكشه، من ازش محبت و حرفای عاشقانه و قول و قرار و بوسه و عشق نخواستم كه بهم داد، حالا كه بهم هدیشون كرده هدیه رو كه پس نمی‌گیرن. از خودش كه بپرسین بهتون می‌گه كه جز كلمه‌ی دوستت دارم در هیچ چیز پیش قدم نبودم كه در گفتنشون احتیاط هم می‌كردم و هشدار می‌دادم كه راه بازگشتی نیست. اون حتی بهمون فرصت نداد كه دوران نامزدی داشته باشیم و در روابط آزاد و ملموس به این نتیجه برسه كه دوستم نداره و یا بعد از گذشت یك سال بگه كه عادت بود، ما كه همدیگه رو نمی‌دیدیم و زمانی از رابطه‌ی عاشقانمون نگذشته بود كه به هم عادت كنیم، اس‌ام‌اس‌هامون عادت بود یعنی عشق هم عادت بود یا عشق اس‌ام‌اس بود؟؟؟ حرف خواهرش رو قبول داشتم كه می‌گفت:"بزرگترین فاصله‌ی شما این اس‌ام‌اس‌هاست" اون كاری رو با من كرد كه مینا در كتاب سینوحه با سینوحه كرد، در صد سال تنهایی اورسلا با خواستگارانش كرد و در عشق‌سال‌های وبا فرمینا دازا با عشقش كرد....

 

از نوشتن متن بالا یك هفته گذشته و الان آرومم و اینا رو می‌گم:

 

طرف صحبتم بانومه كه قراره این داستان رو بخونه: من دیگه نمی‌ذارم كسی كه دوستش داشتم ساده از دستم بره چون این رو خودت از من خواستی و مخالف بودی كه بشینم و نگاه كنم تا كسایی كه دوستشون دارم ازم دور بشن.

بانوی من، این داستان اشك و بغض خیلی‌ها رو به همراه داشت به علاوه‌ی نگاه‌هایی مات و مبهوت از خفه شدن عشقی بی مثال در نطفه. من اشك‌ها و بغض‌ها رو به چشم دیدم و تقریباً حرف مشترك همشون این بود كه:"همیشه به ما توصیه می كردی عاشق بهترین بمونیم و هوس و عادت و سؤتفاهم ها رو تو دلمون بخشكونیم، اما خودت داری كنار می‌كشی و از عشق خودت و بانوت دفاع نمی‌كنی"، من جواب اون‌ها و خطاب به تو می‌گم:"من در این نبرد فقط می‌تونم بگم كه دوستت دارم و هیچ وقت تنهات نمی‌ذارم و پشیمون هم نمی‌شم. اگه بخوام بجنگم شكست می‌خورم نه واسه اینكه حریفم تویی، نه، چون همرزمی مثل تو رو در كنارم ندارم، من عشقم رو بهت ابراز می‌كنم و تا آخرین امید دست از ابرازش بر نمی‌دارم، گفتی با خودت كنار نمی‌یای در حالی كه تنها كسی كه باید باهاش كنار بیای من هستم. انسان خودش بزرگترین مانع برای رسیدن به آرزوهاشه و من مانع خودم نمی‌شم پس بقیه‌ی موانع رو می‌شه طی كرد (به در گفتم دیوار بشنوه). من با تو نمی‌تونم بجنگم، من یه همرزم می‌خوام كه صداش كنم "بانو".

نمی‌دونم یادت هست یا نه، شبی در دوران دوستیمون بهت اس‌ام‌اس دادم و گفتم:"دلم هوای مردن كرده و می‌خوام بمیرم"، نه افسرده بودم، نه غمگین اما چیزی توی دنیا من رو وابسته نكرده بود و كاری برای انجام دادن نداشتم دوست داشتم به خدای خودم نزدیك‌تر بشم. تو در جواب من گفتی:"نمیر، من عادت دارم اونایی كه خیلی دوستشون دارم رو از دست بدم اما نمی‌خوام تو رو از دست بدم، تو هم دیگه حرف مرگ و رفتن رو نزن و من رو تنها نذار" و از اون روز به بعد بهانه‌ای شدی واسه زنده بودنم و حالا هم می‌گم كه بهت قول دادم تنهات نذارم و من سر قول‌هام هستم. اما بگو چرا خودت می‌خوای دلیل و هدف زندگیم رو از من بگیری ؟

یه شب بهت گفتم:"این همه توی بیمارستان صواب می‌كنی خدا بهت حوری بده و اون دنیا حوریات رو بده به من"، ناراحت شدی و گفتی:"اگه لایق باشیم اون دنیا هم با هم می‌مونیم" و من گفتم:"فعلاً كه من یه حوری بیشتر ندارم اونم بانومه"، بازم ناراحت شدی و گفتی:"قعلاً؟" گفتم:"آره تو این دنیا یه حوری بیشتر ندارم، بریم اون دنیا یه بلایی سر اونا می‌یارم" حالا بهم بگو به چه گناهی می‌خوای یگانه حوریه من رو تو دنیا و آخرت ازم بگیری ؟

جواب این سوال‌هام رو كه بدی دیگه سراغت نمیام و مطمئنم مثل همیشه جواب تو به این سوال یه سكوته ناگزیره، می‌دونم.

اندازه‌ی یه كلون بار الكتریكی دوستت دارم و عاشقتم.(تیكه‌ی مهندس برقی بودا!!!)

از تعریف كردن این داستان برای هیچ‌كس واهمه ندارم چون افتخاریه برای من كه همه بدونن كه بانوی من حتی واسه‌ی یك لحظه عاشقم بوده

 

اگر روزی سرانجام دیگه‌ای و یا ادامه‌ای بر این داستان بود همین جا ادامش می‌دم و همین جا می‌نویسمش. و لطفاً در نظرسنجی جدید شركت كنید.

 

و در آخر این شعر رو هم به گل‌بانوی زندگیم كه بهاری بود در خزان تنهایی من و خزانی بود در بهار آرزوهای من تقدیم می‌كنم:

باور نداشتم که گل آرزوی من/ با دست نازنین تو بر خاک اوفتد/ با این همه، هنوز به جان میپرستمت/ بالله، اگر که عشق چنین پاک اوفتد./ میبینمت هنوز به دیدار واپسین/ گریان در آمدی که :"نیما خدا نخواست"./ غافل از اینکه من به جز تو خدایی نداشتم/ اما، دریغ و درد، نگفتی چرا نخواست!/ بی چاره دل، خطای تو در در چشم او نکوست/ گوید به من:"هر انچه که او کرد خوب کرد"./ "فردای ما" نیامد و خورشید آرزو/ تنها سپیده‌ای زد و آنگه ....غروب کرد/ بر گور عشق خویش شباهنگ ماتمم/ دانی چرا نوای عزا سر نمیکنم؟/ تو، صحبت محبت من باورت نبود/ من، ترک دوستی ز تو باور نمیکنم

 

راستی قابل توجه دوستانی خودشون رو واسه دونستن اسم بانو كشتن اما به نتیجه نرسیدن، اسم بانوی من شهربانو بود (بود نه ببخشید، هست)


دوشنبه 22 مهر 1387

قسمت نهم (روزنه‌های امید):

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

فردا صبح اس‌ام‌اس دادم كه:"ببخش من رو، نتونستم خودم رو نگهدارم، عیدت مبارك، دیگه گوشیم رو خاموش می‌كنم و اس‌ام‌اس نمی‌دم، بازم ببخشید حالم خوب نبود" زنگ زد برنداشتم، اس‌ام‌اس داد گفت:"بردار"، من هم خودم زنگ زدم و گفت:"قضیه دیگه كلاً منتفیه و من با خودم مشكل دارم نه تو، می‌دونم هیچ كس مثل تو من رو دوست نداره و نمی‌خوام تو زندگیم سختی بكشم و من نامرد نبودم ولی نمی‌شه و ... دیگه نه زنگ بزن نه اس‌‌ام‌اس بده"، منم كه تو بهت بودم گفتم:"هر چی تو بگی، قرار بود سختی ها رو تو تحمل كنی تا من به حدی برسم كه واسه زندگی آماده بشم الان كه می‌گی نمی‌خوای سختی رو تحمل كنی من حرفی ندارم، واسم سخته اما زمان همه چیز رو حل می‌كنه و دیگه من رو شمال نمی‌بینی تا فراموشم كنی در ضمن تو نامرد نبودی چون همیشه و همه جا همراهم بودی"، گفت:"می‌خوام مثل گذشته باشیم و هیچ چیز بینمون نباشه جز دوستی"؛ گفتم:"این حش كم شدنی نیست و زیاد می‌شه من دیگه نمی‌تونم و ..." (خودمم نمی‌دونم چی گفتم) انوقدر شوكه بودم كه دیدم صحبتمون هیچ محتوایی نداره و فقط گفتم:"كاری نداری" و گفت:"نه، ممنون كه زنگ زدی" و از شدت بهت و حیرت نمی‌دونم با خداحافظی یا بی‌خداحافظی قطع كردم، بعد كه به خودم اومدم یه كم فكر كردم و اس‌ام‌اس دادم گفتم:"اگه می‌خواستم دیشب با یه سخنرانیه عجیب نظرت رو عوض می‌كردم، آخه تصمیمی كه تو یك ساعت گرفته شده رو راحت می‌شه عوض كرد اما من و تو خیلی باهوش‌تر از این بودیم كه گول قلبمون رو بخوریم من بهش اجازه دادم كارش رو بكنه اما تو گفتی عقلت بیاد وسط اما این رو بدون: عشق یه چیز متفاوت نیست كه واسه خودت قولش كنی، عشق به هم عادت كردنه، كه خیلی‌ها ادعای عشق دارن و به هم عادت نمی‌كنن، عشق تفاوت گذاشتن احمقانه بین یه انسان معمولی با انسان‌های معمولیه دیگه است، اما اگه بخوای و بهش پا بدی قلبت رو پر می‌كنه از محبت‌های كسی كه به بودنش عادت كردی. بین ما عقل اومد وسط اما اگه در آینده به كسی برخوردی و بازم این حس اومد سراغت این بار دیگه نذار عقلت بیاد وسط و بپذیرش چون بازم به این نتیجه می‌رسی كه اون یه آدم معمولیه و شاید اگه كس دیگه‌ای جای اون بود باز هم این حس رو داشتی اما اگر نمی‌خوای هیچ وقت تو زندگی ضرر كنی به قلبت پا نده چون ممكنه ضرر كنی قول می‌دم سعی كنم دیگه من رو نبینی چون اگه ببینی ممكنه پشیمون بشی و من هیچ وقت دوست ندارم سر دو راهی باشی تا چند روز دیگه خطمم عوض می‌كنم، امیدوارم شاد باشی و پشیمون نشی و اینكه من رو كامل فراموش كنی، تو هم واسم یه دعای خوب كن، پشیمون نمی‌شی" تو حال خودم نبودم، رفتم به مامانم گفتم:"قضیه كلاً منتفی شد"، گفت:"چرا عجله می‌كنه هنوز وقت هست من دیشب به بابات گفتم و اون هم موافقت كرد، شمارش رو بگیر باهاش حرف بزنم"، گرفتم و همون حرفا رو به مامانم گفت و مامانم هم به جای درست كردن قضیه یه سری چیز دیگه گفت از جمله این كه نیما بچه است و تو باید خوب فكرات رو بكنی و ما از خدامونه عروسمون بشی و اگه عروسمون بشی ما سود كردیم و ... كه بابام گفت:"این چه طرز صحبت با دختر مردمه، بهش بگو سوسه نیاد!!!". به مامانم گفتم:"چرا اینا رو بهش گفتی؟ من ازت ناراحت شدم واسه چی ارزش من رو تو حرفات پایین میاری"، گفت:"جنگ اول به از صلح آخر در ضمن من در این قضیه طرف اونم اگه فردا چیزی بشه ما پاسخ گوییم كه باهات موافقت كردیم"، گفتم:"اون می‌گه نه دیگه جنگ و صلح نداره كه، نه یعنی نه !!!". شب رفتیم عقد پسر خالم (پسر عموی بانوم) بابا و مامانش و دامادشون و خواهرش بودن، دامادشون دستم و گرفت و برد بیرون و گفت:"اون شب خونتون چی شد حالت بد شد؟" منم قضیه ی اس‌ام‌اس و حرفاش رو گفتم، دهنش وا مونده بود و گفت:"واقعاً بانو اینا رو به تو گفته؟؟؟ بانو از اون شب پنجشنبه به بعد خیلی خوشحال بود و رفتارش خیلی عوض شده بود شما مگه همدیگه رو دوست نداشتید؟ اون كه می‌گفت همه چی حله فقط خانواده‌ی تو باید راضی باشن، اصلاً تو اگه الان بری خاستگاری و عقد كنید چی می‌شه كه می‌گید یه سال دیگه"، گفتم:"می‌گه مشكل چیزه دیگه است اما نمی‌گه چی، گاهی هم می‌گه مشكل خودتی الان هم فكر كنم بازم نگران حرف مردمه، مادر پدرم هم موافقت كردن مشكلی از اون نظر نداریم، بانو حتی به علی (داداشه بانو) هم گفته بود كه من ازش خاستگاری كردم و اونم جواب مثبت داده"، گفت:"پس چی می‌گه و حرف حسابش چیه؟ به معصوم بگم؟ شاید چیزی بدونه و باهاش حرف بزنه"،گفتم:"هر جور خودت می‌دونی من دیگه نمی‌دونم واسش چیكار كنم" و منم كه چیز دیگه‌ای نمی‌تونستم بگم چیزی نگفتم و اومدم خونه. تا رسیدیم خونه مامانم گفت:"بابات با باباش حرف زد و اونم قبول كرد و گفته كی بهتر از شما با دخترم حرف می‌زنم و جواب می‌دم"، گفتم:"من كه گفتم قضیه منتفی شده و اون نمی‌خواد و می‌گه مشكلات رو تحمل نمی‌كنم چرا بابا گفت"، گفت:"بابات فكر می‌كنه چون خودت رفتی جلو جواب رد گرفتی و منم چیزی بهش نگفتم، به نظر من اون هم واسه این گفت كه فكر می‌كرد سخته، شما همدیگه رو دوست داشته باشید. با كمك پدر و مادرتون همه چیز حل می‌شه" دلم روشن شد و خوشحال رفتم به بانوم بگم....

>>ادامه دارد<<


شنبه 20 مهر 1387

قسمت هشتم (مرگ‌آرزوهام):

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

طاقت نیاوردم و نصف قسمت بعد رو كه واستون آماده كرده بودم الان می‌ذارم و نصف دیگش بمونه واسه بعد

 

در ادامه:

آخر به مادرم گفتم، نبودید ببینید به چه حالی بهش گفتم، زبونم گرفته بود و سرخ شدم، گفتم:"نظرت راجع به بانو چیه؟"، گفت:"دختر خیلی خوبیه گفتم:"واسه من چطوره؟"، گفت:"تو به اون نمی‌‌خوری حتی فكرشم نكن، تو نباید به دختری با موقعیت اون فكر كنی، نباید مثل برگ بید باشی و با دیدن هر دختری بهش حسی پیدا كنی و باهاش راجع به این مورد صحبت كنی مگه چیش كمه كه به تو فكر كنه؟ من می‌گم دختر خوبیه اما تو بچه‌ای و به درد اون نمی‌خوری"، منم مجبور شدم كه بگم بانوم هم می‌دونه و هر دوتامون راضی هستیم. مادرم تعجب كرد و راضی شد اما گفت:"صبر كن بینم چی می‌شه به بابات هم فعلاً چیزی نگو. شماها هم تابلو بازی در نیارید ما رفت آمد داریم بده" فرداش سیریش شدم و گفتم:"مامان چرا چیزی نمی‌گی"، گفت:"چی باید بگم؟ تو هنوز بچه‌ای و ممكنه دو سال دیگه پشیمون شی و كارت احمقانه است" منم این رو عیناً به بانوم گفتم. اون هم گفت:"به مامانت بگو اومد شمال باهام حرف بزنه من هم بهش می‌گم چقدر دوستت دارم، اگه مادرت راضی شد كه هیچ، وگرنه بی‌خیال می‌شیم".و ظهر بهش زنگ زدم و گفت:"اگه لازم بشه خودم با مادرت صحبت می‌كنم و می‌گم كه چقدر دوستت دارم و دوستام موقعیتشون از ما بدتره اما دارن ادامه می‌دن اون وقت اگه باز هم راضی نشد یه فكر دیگه می‌كنیم".(قابل توجه كه گفت یه فكر دیگه می‌كنیم و این بار نگفت بی خیال می‌شیم) و در ادامه ذكر كرد می‌خوام به همه بگم كه یكی رو دوست دارم و قرار شد من یه حلقه واسه بانوم بگیرم كه دیگه هیچ حرفی توی رابطمون جز ازدواج نمونه.

{این رو وسط داستان می‌یارم چون خیلی دوست دارم ذكر بشه، اما نمی‌دونم كجای داستان بود حالشم ندارم اون همه اس‌ام‌اس رو چك كنم:

یه روز بانو تعریف كرد كه یه خواب دیده، تو خواب پسری ازش خاستگاری كرد، بانو هم بهش گفت مگه نمی‌دونی من به نیما قول ازدواج دادم !!! و گفت عموی مرحومش هم تو خواب بود و داشت نگاهش می‌كرد (چه جور نگاهی رو نمی‌دونم)،خوشحال این خواب رو تعریف كرد و یه دنیا شادی رو بهم هدیه داد، دیگه رابطمون جدا نشدنی به نظرم می‌رسید}

بانو جوری از راضی كردن پدر و مادرم حرف می‌زد كه مادرم واسم یه قول و راضی كردنش یه آرزو شده بود، باز هم با مادرم صحبت كردم و گفتم بانو گفته می‌خواد باهات حرف بزنه و حرفای بانو رو نقل كردم اون هم گفت:"من فقط واسه اون می‌گفتم اما اگه همدیگه رو دوست دارید من حرفی ندارم و با بابات حرف می‌زنم، من دوست دارم دو نفر كه همدیگه رو دوست دارن با هم ازدواج كنن و هیچ مشكلی نیست می‌ریم با خانوادش صحبت می‌كنیم تا مراحل محرمیت و نامزدی رو طی كنید"، گفتم:"چه خبره ما هنوز می‌خواییم یه سال با هم رابطه داشته باشیم ببینیم كه اصلاً به درد هم می‌خوریم"، مادرم هم گفت:"نمی‌شه كه، مردم چی می‌گن؟ اگه می‌خواستید اینجوری بمونه نباید به ما می‌گفتید حالا كه گفتید از اینجا به بعدش با ماست"، فكر نمی‌كردم مادرم تا اینجا كمكم كنه، بانو چند تایی اس‌ام‌اس داد و گفت به زن عموش گفته یكی رو دوست داره زن عموش هم دهنش وا مونده بود، منم یه اس‌ام‌اس دادم فكر كنم "باشه گلم" بود كه خط بانو تو گوشیه زن عمو بود با هماهنگیه بانو منم یه اس‌ام‌اس سوری به متن "ببخشید اشتباه اومد" دادم و بانو هم آخرین اس‌ام‌اس رو كه یه شعر بود كه اون رو بعداً و جلوتر می‌گم واسم فرستاد، شبش خواهر بانوم و دامادشون خونه‌ی ما بودن واسه افطاری. می‌گفتیم و می‌خندیدیم تا اینكه بانوم بی مقدمه اس‌ام‌اس داد:"سلام یه چیزی می‌گم هیچی نگو و فقط گوش كن: امشب خیلی فكر كردم به همه چی و بازم به این نتیجه رسیدم كه من و تو داریم الكی خودمون رو تو سختی می‌اندازیم و من تو رو اونقدر كه لازمه نمی‌شناسم (اگه بانوم من رو نمی‌شناسه هیچ كس دیگه هم نمی‌شناسه) وقتی مامانت بعد این همه زندگی می‌گه بچه‌ای و زندگی سخته من چطور اینقدر راحت بگم همراهتم، دیگه اس‌ام‌اس نده تا خودم بهت جواب بدم، این مدت نمی‌دونم چقدر طول می‌كشه به مامانتم بگو فعلاً قضیه منتفیه، انگار عادت بود نه ... (سه نقطه یعنی عشق).

 منم اس‌ام‌اس ندادم تا اینكه زنگ زد، شكّه بودم، گفت:"بازم واسه فكر كردن وقت می‌خوام و انگار فقط بهت عادت كردم و اگه كسه دیگه‌ای هم جای تو بود و مثل تو رفتار می‌كرد شاید بهش همین حس رو داشتم و  ... از این حرفا"، گفتم:"اگه با خودت كنار نیای با منم نمی‌تونی كنار بیایی و من هم اصرار نمی‌كنم تا خودت به نتیجه برسی، اگه تو نخوای هیچ كار نمی‌شه كرد چون قراره سختیه این زندگی رو دوش تو باشه" داشت قلبم كنده می‌شد اما این اولین بار نبود كه این كار رو می‌كرد، با سكوتش و اس‌ام‌اس ندادن‌هاش آشنا بودم اما در این حد وابستگیه بینمون یه چیزه خیلی عجیب بود، یك ساعت قبلش داشتیم واسه هم می‌مردیم و الان ... ، صبح كه گفته بودم گوشیم خراب شده و نمی‌تونم و نمی‌خوام یه مدت اس‌ام‌اس بدم بیچارم كرده بود و قهر كرده بود كه مراسم پر فیض منت كشی و تعمیر ضربتیه گوشی رو در برداشت (از خرابیه گوشی استفاده كردم و نمی‌خواستم اس‌ام‌اس بدم كه یه كم از حجم اس‌ام‌اس هامون كم شه و مجبور نشم گوشیم رو حتی تو حمام با خودم ببرم كه آب توش بره و كیبردش بسوزه) خیلی بهم ریختم و رفتم تو رختخواب، یه Miss Call پرت كرد و منم فقط اس‌ام‌اس یك ساعت پیش خودش رو واسش فرستادم، همونی كه گفتم بعداً می‌گم، كه می گفت:"به من گفتی كه دل دریا كن ای‌دوست/ همه دریا ازآن ما كن ای‌دوست/ دلم دریا شد و دادم به دستت/ مكش دریا به خون پروا كن ای‌دوست" و گوشیم رو خاموش كردم تا اس‌ام‌اس نده و باز هم پشیمون نشه و یه كم فكر كنه و خودش به این نتیجه برسه كه دوستم داره و گوشیم رو روشن نكردم تا فردا صبح كه عید فطر بود....

>>ادامه دارد<<


پنجشنبه 18 مهر 1387

قسمت هفتم:

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

این قسمت به طور كامل ویرایش شد و اضافات ملموسی داره پس دوباره بخونید

لطفاً كمی هم از اشتباهاتی كه نیما كرده بگید، و تا پست بعدی به بانو نپردازید

از اونجایی كه یكشنبه و دوشنبه و سه شنبه نیستم و دوست ندارم به این زودی قسمت بعدی رو بگم چون از نیما كم گفتید، پس شب سه‌شنبه پست بعدی رو می‌دم دوستان علافه من نباشید و نگید سر كارمون گذاشته، اگه نظری ندارید و منتظر جواب هم نیستید تا اون روز به كاراتون برسید (تا اون موقع واسه پاسخ گویی به نظرات در خدمتم)

 

در ادامه:

من برگشتم تهران و اوضاع رو به راه بود مثلاً نمی‌خواست شارژ كنه اما با گوشیه داداشش اس‌ام‌اس می‌داد و آخر سر هم شارژ كرد تا اینكه وسط ماه رمضان رفتم شمال، در اونجا بانوم گفت كه دیگه به علی فكر نمی‌كنه و تصمیم گرفت واسه سالگرد ازدواج خواهرش بیاد تهران. اومد تهران و شب سالگرد ازدواج شوهرخواهرش من رو واسه اون شب دعوت كرد. هیچ وقت بانوم رو به خوشحالیه اون شب ندیدم. هم خودش این رو گفت و هم حسین (دامادشون) بعدها بهم گفت كه تا اون شب بانوم رو اونقدر خوشحال و آروم ندیده بود.

یادم نیست چند روز بعد بود اما بهم اس‌ام‌اس داد كه:"چرا هیچ كاری نمی‌كنی؟"، گفتم:"چیكار كنم تا یه سال دیگه قرار نیست كاری بكنم"، گفت:"نشستی كه من رو از دست بدی؟ یه سال دیگه هم مثل امروز!"، گفتم:"چیكار كنم برم كار پیدا كنم خوبه؟"، گفت:"می‌شه روش فكر كرد" از فردا رفتم دنبال كار یه روز اس‌ام‌اس داد كه:"كجایی؟" گفتم:"دنبال كار" گفت:"نمی‌خواد تو درست رو بخونی كافیه، همین جوری زوركی درس می‌خوندی حالا كار هم می‌خوای بكنی؟"، گفتم:"تو خودت گفتی و ..." یه دعوایی شد كه نه من و نه بانوم نمی‌خواییم كه ازش حرف بزنیم. دعوا با كوتاه اومدن بانوم و معذرت خواهی من حل شد و بهش گفتم با حسین و معصوم (خواهرش) صحبت كنه كه بریم و با هم صحبت كنیم. و روز پنجشنبه برای افطار من رو دعوت كردن....

من اون شب رفتم خونشون تا ساعت 10:30 نشستیم به صحبت كردن راجع به همه چیز جز خودمون. بعد رفتیم بیرون و تا ساعت 1 صحبت كردیم تمام مشكلات بزرگمون اون شب واسمون با حرف زدن كوچیك و حل شد تا اینكه بانوم گفت:"می‌مونه مادر و پدرت كه باید بهشون بگی اگه اونا قبول كنن من دیگه حرفی ندارم" گفتم:"باشه بهشون می‌گم اما یه كم بهم وقت بده تا وقت مناسبش" (تا دو سه ماه نمی‌خواستم چیزی بهشون بگم تا از بانو مطمئن شم) اون شب تو راه برگشت بهش گفتم:"تا حالا از نزدیك و درست و حسابی بهت نگفتم دوستت دارم و باید بگم" یه نگاه به من كرد و گفت:"خوب هنوزم نگفتی" بی مقدمه گفتم:"خیلی، خیلی، خیلی دوستت دارم" سكوت همه جونش رو گرفت، سر صحبت رو در مورد مهناز باز كرد (داستان بعدیم در مورد اونه) گفتم:"اون یه روز اومد و یه روز رفت، اگه می‌موند تا ته دنیا باهاش می‌موندم" اینجوری گفتم كه بدونه اگه باشه تا آخرش باهاشم. همون طور كه سرش پایین بود گفت:"حرفت رو یه بار دیگه تكرار می‌كنی؟" گفتم:"اگه مهناز ..."، پرید وسط و گفت:"نه، اون نه"، گفتم:"آها، تو نمی‌خوای بگی دوستم داری؟، نمی‌خواد تو بگی، من می‌گم كه به اندازه‌ی یه دنیا دوستت دارم" (بعدها در مورد اون لحظه گفت:"اگه دوستت نداشتم نمی‌گفتم دوباره بگو دوستت دارم، اون لحظه قشنگ‌ترین لحظه‌ی زندگیم بود مرسی كه این لحظه رو بهم هدیه دادی") در همون لحظه رسیدیم در خونه با حسین دست دادم و از معصوم خداحافظی كردم و یه نگاه كوچیك به چشماش كه نزدیك بود پر اشك بشه انداختم و بدونه اینكه پشتم رو نگاه كنم رفتم سمت خیابون تا برم خونه، از فردای اون روز لهن صحبت بانوم عوض شد و كلاماتی مثل قلب من، عزیزم، عسلم، جونم و جیگرم به حرفاش اضافه شد. من با احتیاط این جملات رو به كار می‌بردم تا برگشت گفت:"راحت باش و هر چی می‌خوای بگو" منم از این كلمات كه دیگه از قلبمون بیرون می‌اومد كم نذاشتم. همون روز بانوم رفت شمال و شب بهم اس‌ام‌اس داد كه:"دلم واست تنگ شده، من رو ببین دیشب تازه فهمیدم چقدر دوستت دارم، چقدر احمق‌ام" منم با شوخی گفتم:"چرا احمق چون من رو دوست داری" اونم گفت:"نه این طوری نگو آخه اگه زودتر می‌فهمیدم بیشتر هوات رو داشتم و از بودنت كنارم لذت می‌بردم"، منم گفتم:"الان هم دیر نشده، دیر فهمیدن بهتر از هرگز نفهمیدنه قبلاً هم گفتم، هر جا كه خنده‌ای هست من هم هستم، پس بخند تا پیشت باشم" اونم در جواب گفت:"دیشب گفتی نگو دوستت دارم و نگفتم دوستت دارم، چرا؟"، گفتم:"اون لحظه مال من بود و من باید بهت ثابت می‌كردم دوستت دارم دفعه‌ی بعد لحظه‌ها مال تو"، چند روز بعد بهش گفتم:"بانو مراقب رفتار و حرفات باش، بهم قول ازدواج نده چون تو قرآن اومده:المؤمن و الوعده وفا (فكر كنم درست نوشتم اما اونجا فارسیش رو گفتم یعنی مومن به عهدی كه می‌ده باید وفا كنه) و اگه وفا نكنی مدیون می‌مونی"، گفت:"یعنی فكر می‌كنی با این حرف‌هایی كه بینمون رد و بدل شده دیگه می‌تونیم با كسه دیگه زندگی كنیم؟"، گفتم:"یعنی همه فكرهات رو راجع به من كردی و هیچ مشكل دیگه‌ای نداری؟"، گفت:"اگه اینجور نبود نمیداشتم به اینجا بكشه" منم ته دلم قرص شد و دیگه به جدایی فكر نمی‌كردم از بانو مطمئن شدم و طولی نكشید كه به مادرم گفتم، من همیشه می‌گفتم آرزویی ندارم كه خدا برآورده كنه چون تمام آرزوهام برآورده شده، اما از اون شب به بعد پر از نیاز به خدا شدم و به بانوم گفتم:" آنقدر خیال بافتم كه تمام كلافهای فكرم به لباس آرزویی درآمدند ... كاش اندازه‌ام باشد" اون هم قسمتی از مقدمه‌ی كتاب عشق‌سالهای وبا رو كه می گفت:"عشق آبی نیست، اگر اندوهی دارد میرا و فانیست و شادی‌هایش جاودانی‌است! هرگز نمی‌میرد، جان می‌بخشد و گاهی نیز جان می‌ستاند! ولی همیشه زنده‌است" رو واسم فرستاد كم‌كم كلمه‌ی "زندگیمون" به فرهنگ لغت آشناییمون اضافه شد یه شب اس‌ام‌اس داد گفت:"سلام می‌تونی با شنیدن حرف‌هام هر برخوردی بكنی، حقمه اما دست خودم نیست: عاشقم، دوستت دارم، اما گاهی اوقات به عشقم شك می‌كنم چون گفتی حرفم رو نخورم بهت گفتم، كمكم می‌كنی؟ چرا من اینجوریم؟ ازت خجالت می‌كشم (واسه این حسم) اما دارم عذاب می‌كشم چون می‌دونم حقت این احساس من نیست"، گفتم:"خاصیت عشق اینه كه با خودش شك می‌یاره و مثل دوست داشتن نیست، گاهی شك می‌كنی طرف رو دوست داری یا نه، اما كافیه تا یه بار ببینیش تا بفهمی چقدر بدون اون تنهایی، حق من تو بودی كه بهت رسیدم"، گفت:"زدی تو هدف، اگه می‌تونی با خاله اینا (به مامانم می‌گه خاله) بیا و قلبم رو همچین سفت بگیر كه از این غلط‌ها نكنم"، گفتم:"عشق می‌گفت كه دل منزل و معوای من است/ عقل می‌گفت كه یا جای تو یا جای من است، چون عشق جایی واسه منطق نداره هر چی بیشتر بهش فكر كنی بیشتر پشیمون می‌شی، اما اگه عشق رو با دوست داشتن همراه كنی همه چی حل می‌شه، من نمی‌تونم به این زودی‌ها قلبت رو رسماً توی دستم بگیرم، این بود صبر و استقامتت، عجله نكن شاید این بار تو جو گیر شدی!!!" گفت:"عجله ندارم، به بودنش شك دارم و این شك واقعاً اذیتم می‌كنه گفتم بیا تا با هم حرف بزنیم و آروم بشم، این جوری قلبم می‌یاد تو چنگت"، گفتم:"من می‌خواستم این هفته نیام تا نبودنم رو راحت‌تر تحمل كنی، اما اگه مامانم اینا اومدن من هم می‌یام، به بودن عشق شك داری؟ همین چیزی كه حس می‌كنی و نمی‌دونی چیه عشقه، سعی كن كنترلش كنی وگرنه آرامشت طوفانی می‌شه كه خودت رو از بین می‌بره، اینجوری به هیچ كارت نمی‌تونی برسی" از فرداش اطمینان وارد زندگیه جفتمون شد و همه‌ی كارهامون با هم هماهنگ می‌شد و همامنگی‌هامون و كارهامون به جایی رسید كه نماز رو با هم تو یه ساعت شروع می‌كردیم تا از خدا واسه اینكه ما رو به هم داده تشكر كرده باشیم....

 

<<ادامه دارد>>


چهارشنبه 17 مهر 1387

قسمت ششم:

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

در ادامه:

 

روزای اول راجع به اتفاق‌های همون چند روز اخیر حرف می‌زدیم، روزهای بعد بحث كشیده شد به علی پسرخاله‌ی من (پسر عموی بانوم) كه خواستگار بانوم بود و چند تا خواستگار دیگه، سعی كردم بی‌طرف باشم اما نتونستم. همون شب تا ساعت 2 شب نشستیم و راجع به این موضوعات صحبت می كردیم. بانوم گفت:"اگه علی واقعاً دوستش داشته باشه جوابش مثبته"، منم به شوخی گفتم:"از این به بعد باید زن داداش صدات كنیم !!!" از اون نیشگون‌های همیشگی (كه بهش بشكون هم بهش می‌گن) گرفت. فرداش حرف شرطی شد كه بین من و بانوم بود، شرط سره حقوق ده تا كارگر روزمزد بود، حالا خود شرط بماند. مدت شرط سه سال بود، بانوم گفت:"من می‌دونم اگه باختم شوهرم می‌ذاره كه پولت رو بدم، اما اگه تو باختی زن تو رو نمی‌دونم" از ته دل گفتم:"تا اون موقع قصد ازدواج ندارم" این رو گفتم چون واقعاً قصدش رو نداشتم و كسی رو به خوبیه بانوم ندیده بودم كه بخوام باهاش زندگی كنم و بانوم هم شرایطش جوری بود كه به خودم اجازه‌ی این درخواست رو نمی‌دادم. ناگهان انگار خدا تمام حرف دل من رو به زبون بانوم آورد. جلوی تمام خانوادش گفت:"می‌خوای من ازدواج می‌كنم، اون موقع طلاق می‌گیرم با هم ازدواج كنیم. كه هم تو ... و هم من ... (اونقدر شكّه شدم كه این تیكش رو شنیدم اما یادم نیست)". نمی‌دونم خانوادش نشنیدن یا نشنیده گرفتن. به قول خودش كه می‌گه گاهی از یه جاش می‌زنه بیرون و خانوادش عادت دارن. البته خواهرش در پنجشنبه‌ی به یاد ماندنی (توضیح در آینده) گفت كه شنیده بود....

منم به روی مباركم نیاوردم تا رفتیم خونه، وقتی واسه خواب شب بخیر گفت و رفت تو اتاقش یه اس‌ام‌اس بهش دادم و گفتم:"تو را می‌خواهم و دانم كه هرگز /به كام دل در آغوشت نگیرم /تویی آن آسمان صاف و روشن /من این كنج قفس مرغی اسیرم" فردا تو راه با هم از زن و شوهرهایی حرف زدیم كه سن مرده از زنش كوچیك‌تره، وقتی رسیدیم دشت گفت:"نیما من رو چقدر دوست داری؟" گفتم:"هیچوقت از حد خودم نمی‌گذرم"، گفت:"راحت باش و حرفت رو بزن، من روم نمی‌شه مسقیم حرف بزنم پس ازدواج دو باشه دوستیه معمولی یك" گفتم:"گفتم اونقدر دوستت دارم كه دو باشم، همیشه یك بودم اما بدم نمیاد دو باشم، یعنی دوست دارم دو باشم" اول گفت:"تو من رو از زندگی عقب می‌اندازی"، گفتم:"واسه این تا حالا چیزی نگفتم"، گفت:"باید فكر كنم"، گفتم:"تا كی؟" گفت:"امروز" اون روز كلی راجع به یك و دو و یك و هفتاد و پنج صدم (یه چیزیه بین من و بانوم) حرف زدیم تا به این نتیجه رسید كه من می‌تونم جزو موردهای ازدواج باشم و می‌تونه روش فكر كنه اما گفت:"اگه جوابم به علی (پسر عموش) منفی بود تو اولین كسی هستی كه بهش فكر می كنم"، گفتم:"خوب وقتی بهم فكر كردی جوابت چیه؟" سه روز صحبت كردیم و تنها نتیجه‌ای كه گرفت و بهم گفت این بود كه:"نمی‌دونم" بعد هم به این نتیجه رسیدیم كه تا یكسال دیگه رابطمون مثل قبل باشه و بعد یكسال اگه باز هم من خواستم بهم جواب بده، دوباره شارژش تموم شد و گفت بازم می‌خوام فكر كنم و شارژ نمی‌كنم....

 

>>ادامه دارد . . .<<


چهارشنبه 17 مهر 1387

قسمت پنجم:

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

در ادامه:

 از اونجایی كه من شمال تنها بودم، بانوم تقریباً هر یكی دو روز یه بار هماهنگ می‌كرد و می‌رفتم خونشون و می‌نشستیم با هم صحبت می‌كردیم. موقع رفتن گفت:"پسرم تنهایی مراقب خودت باش!!!" و در نقش مامان ایفای نقش كرد. پسر بودن بهتر از برادر بودن بود اما بازم راضی نبودم. فردا یا پس فردا كه رفتم خونشون پدر صدام زد !!! گفتم تا الان مامان من بودی حالا من باباتم ؟؟؟ (از نظر قیافه هم حساب كنی من خیلی بزرگتر از اون به نظر میام) گفت:"تا تنهایی من مادرتم اما تو همیشه پدر من می‌مونی" (بعدها گفت كسایی رو كه خیلی دوست داره پدر صدا می‌زنه). بازم قانع نشدم اما قبول كردم كه همین درجه رو حفظ كنم و این رابطه از این كمتر نشه. بعد هم یه كاری واسم تهران پیش اومد كه مجبور شدم برم تهران. روز قبل از رفتن، رفتم واسه خداحافظی. خیلی دلم می‌خواست بهم بگه نرو اگه می‌گفت نمی‌رفتم، اونم از چشمام خوند اما فقط گفت:"دلت می‌خواد بگم نری؟" كه من هیچی نگفتم و اون هم چیزی نگفت. موقع برگشت برای اولین بار تا دم در همراهم اومد و تا وقتی از دیدش دور بشم دم در ایستاد. رفتم تهران، اما 24 ساعت بیشتر نموندم و مجبور شدم به خاطر كاری كه واسم پیش اومده بود یه روزه برگردم شمال....

برگشتم شمال و دو روزه كارهام رو رسیدم و رفتم خونمون، شب خوابیدم فردا صبح بانوم اس‌ام‌اس داد گفت:"چه می‌كنی؟" گفتم:"استراحت" گفت:"خوش به حالت ما زیر آفتاب داریم برنج درو می‌كنیم" بعد چند دقیقه بازم اس‌ام‌اس داد گفت:"بابام می‌گه به نیما بگو بیاد اینجا، یه لباس كهنه با خودت بیار" اینگونه بود كه روزهای فراموش نشدنیه كار در شالیزار شروع شد، من فقط واسه تفریحش می‌رفتم و دیگه شب‌ها هم می‌رفتم خونه‌ی اونا، اما دیگران جوری نگاه می‌كردن كه انگار خبریه، آخه من و بانوم با هم از یه طرف می‌رفتیم و بقیه از یه طرف، خوب حرف داشتیم دیگه!!!، از همه چیز حرف می‌زدیم جز خودمون. اما وقتی خاله‌ها، دایی‌ها و عمه‌ها و ... های بانوم می‌اومدن یه جور نگاه می‌كردن كه نگو، به تك‌تكشون توضیح می‌دادیم كه من سه سال از بانوم بزرگترم و هزار بهونه‌ی دیگه كه همه ناباورانه و با لبخند می‌پذیرفتن اما نگاهشون رو عوض نمی‌كردن، حتی برادر حسین (داماد بانوم اینا) كه ربطی به قضیه نداشت علناً پرسید این كیه كه با بانوم می‌پره؟ و حسین همون حرفایی رو زد كه همه ناباورانه و با لبخند شنیده بودن و همون عكس‌العمل تكراری....

>>ادامه دارد<<


سه شنبه 16 مهر 1387

قسمت چهارم:

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

در ادامه:

قضیه این طور بود كه رفتم شمال اونم با مادر بانوم كه تهران بود، ولی به جای اینكه به خواسته ی بانوم و تعارف مادرش و علاقه‌ی خودم برم خونه‌ی اونا رفتم خونه‌ی خودمون فرداش خرید داشتم و بانوم هم می‌خواست بره خرید، بانوم با مریم بود (دختر عمه‌اش) و رفتیم خرید اونا چند دست لباس خریدن و من هم چندتا CD كه لازم داشتم، از شما چه پنهان CD ها رو لازم داشتم اما اون روز نمی‌خواستم برم بخرم و فقط واسه دیدن بانوم رفتم، آخه فكر می‌كردم اینجوری خوشحال می‌شه كه شدن یا نشدنش با خودشه. راه برگشت رو هم پیاده برگشتیم كه بیشتر با هم باشیم.

نمی‌دونم چی شد اون روز بانوم حس كرد من چیزی فراتر از دوستی تو ذهنمه و بهش بی‌نهایت وابسته شدم، نمی‌خوام بگم فكرش اشتباه بود اما اون همیشه با رفتارش بهم فهمونده بود كه نباید پام رو از گلیمم دراز تر كنم و من هم نمی‌خواستم با یه كار بچگونه دوستیمون رو از بین برم. تو برگشت مریم پرسید:"بعد از ازدواج دوستی شما چی می‌شه؟" ما جفتمون هم صدا گفتیم:"دوست می‌مونیم و نمی‌ذاریم ازدواج مانعی واسه دوستیمون بشه" می‌دونستم این یه شعاره و بخواییم یا نخواییم ازدواج با هر كس دیگه ای دوستیمون رو از بین می‌بره یا شاید من اینجور فكر می‌كردم و می‌كنم، اما حداقل واسه من این حرف بهونه‌ای بود برای ادامه‌ی رابطمون. شب بانوم به من گفت:"نیما نباید رو من فكری جز دوستی بكنی" كه من اول گفتم:"از من مطمئن باش و ..." اما كم‌كم یه دعوایی از طرف من شروع شد كه داستانش بماند، واسه همون دعوا گفت:"از این به بعد یا آبجی صدام می‌كنی یا حق نداری باهام حرف بزنی و اس‌ام‌اس بدی" اول قبول نكردم و گفتم:"آبجی زیاد دارم، من یه دوست می‌خوام" اما در ادامه شكست خوردم و مجبور شدم قبول كنم. اما اون واقعاً چیزی نبود كه من از رابطمون می‌خواستم....

>>ادامه دارد . . .<<


دوشنبه 15 مهر 1387

قسمت سوم:

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

در ادامه:

بهم بر خورد و رفتم تهران قبل رفتن یه شعر كه از خودم بود رو واسش فرستادم و رفتم شعر این بود:

 

اگر بار گران بودم كه رفتم/ اگر نا مهربان بودم كه رفتم/ به شادی از دیارت بار بستم/ به یادت شادمان بودم كه رفتم/ مرا از خود نراندی كوچك من/ به اجبار زمان بودم كه رفتم/ در این تاریكی و بی خانمانی/ به یاد آسمان بودم كه رفتم/ از این آشوفته حالی‌ها چه حاصل/ ز غم ناشادمان بودم كه رفتم/ اگر یادم نباشی جرم كردی/ منم از مجرمان بودم كه رفتم

 

این شعر رو وقتی كنارم نشسته بودم گفتم اما وقتی واسش اس‌ام‌اس كردم كه تو راه خونه بودم، چند روز شایدم یه روز بد بود كه اس‌ام‌اس داد و گفت:"هنوز نفس می‌كشی ؟"، گفتم:"آره نفسی هست ولی هم نفسی نیست"، گفت:"غصه نخور بگردی پیدا می‌شه"،منم گفتم:"این چیزا غصه نداره تو چه می‌كنی ؟"، گفت:"نفس می‌كشم، غذا می‌خورم، می‌خوابم، غصه می‌خورم، در كل زندگی می‌كنم"، گفتم:"پس مثل همیشه‌ای"، بعد یه سری اس‌ام‌اس دادیم كه فكر كنم كه خیلی سرد باهاش صحبت كردم كه گفت:"نمی‌دونم، شاید این تقصیر منه كه این دفعه تو رو اصلاً ندیدمت اما دیدم خیلی سعی كردی كمكم كنی و من رو تنها نذاری، متأسفم نمی‌تونستم كاری بكنم"، منم گفتم:"نه تقصیر تو نبود، من هم تو رو و هم موقعیتت رو درك می‌كنم، من وظیفم می‌دونستم كه به تو و بقیه كمك كنم و سعی كنم به غصه هاتون اضافه نكنم و كم كنم"، گفت:"خوشحالم اما ایكاش اینجا بودی تا بهت می‌گفتم این دفعه دیگه چه درد سر‌هایی داشتم"، گفتم:"حیف كه نیستم اما در اولین فرصت میام"، بعد هم مثل گذشته شروع كردیم به درد و دل كردن و غمزدایی از قلب هامون كم كم محبت و مهربونی به دوست داشتن اضافه شد و قلبمون رو پر كرد و بهش آرامش داد.

مدتی گذشت و خوب به هم عادت كردیم، من رفتم شمال و تنها شمال موندم....

>>ادامه دارد . . .<<

 

 


شنبه 13 مهر 1387

قسمت دوم:

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

در ادامه:

بد از یك ماه و چند روز اس‌ام‌اس داد منم واسه اینكه سر صحبت رو باز كنم یه جمله رو كه با یه حدیث از پیامبر مخلوط كرده بودم رو واسش فرستادم:"پیامبر فرمود اگر كسی را دوست داشته باشی و به او نگویی در حقش ظلم كرده ای، ظلم گناه است و من نمی‌خواهم گناهكار باشم" اون هم در پاسخ بی مقدمه گفت كه:"من هم دوستت دارم و می‌دونم كه فرق دوست داشتن و عشق رو می‌دونی" منم با خوشحالی گفتم:"می دونم" اون روز گفت:"من عقیده دارم كه قلب‌ها همدیگه رو پیدا می‌كنن نه آدم‌ها" و از اون روز هر شب به هم اس‌ام‌اس می‌دادیم و درد و دل می‌كردیم روزای سختی رو با هم هموار كردیم هم واسه من و هم واسه اون آرامش داشت بارها و بارها به هم دوستت دارم گفتیم و از گفتنش اكراه نداشتیم چون واقعاً با تمام محدودیت هایی كه واسه خودمون قائل شده بودیم هم رو دوست داشتیم، تا اینكه یه شب گفت:"داره شارژم تموم می شه" منم دیگه اس‌ام‌اس ندادم كه حداقل برای فردا شب شارژ داشته باشه، اما دیگه ازش خبری نشد.

چند ماه گذشت و هیچ خبری نشد اما من به عادت، هر شب بهش یه جمله اس‌ام‌اس می‌كردم، تا اینكه برای مراسم ختم باز هم رفتم شمال این بار ختم پدر‌بزرگ بانوم بود واقعاً ناراحت بودم و داداش (پدر بزرگ بانوم كه داداش صداش می‌زدیم) رو دوست داشتم اما داخل عزادار‌ها حساب نمی شدم و مثل همیشه سعی كردم به بانوم كمك كنم و دردش رو كم كنم از قبلش هم چند تایی اس‌ام‌اس واسه آروم شدنش داده بودم (فرشته ای عاشق انسانی شد، از خدا خواست تا با او در زمین زندگی كند، دعای او مستجاب شد اما دیری نپایید كه انسانی را كه دوست می‌داشت از دست داد، رو به خدا كرد و گفت: "خدایا چرا او از من گرفتی ؟" خدا گفت: "خواستی زندگی كنی و این هم جزو زندگیست" و یا این جمله كه می گفت:"‌دریا امن است و كشتیبان ماهر، این دل توست كه در آشوب است") اما اون به من توجهی كه نكرد هیچ، توی حرف‌هایی كه پیش اومده بود تو جمع گفت دیگه گوشیم رو شارژ نمی‌كنم چون لازمش ندارم و جای دیگه گفت آدمایی كه میرن دیگه نباید بر گردن چون من فراموششون می‌كنم. بهم بر خورد و رفتم تهران ....

>>ادامه دارد . . .<<


جمعه 12 مهر 1387

شروع داستان:

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

اولین بار كه بانوم رو شمال دیدم فكر كنم سفری بود كه با غلام (پسر خاله ی من و پسر عموی بانوم) رفته بودیم و چند روز شمال بودیم، حافظم به قبل از اون یاری نمی‌ده و از خود بانوم هم نمی‌تونم بپرسم.

رابطه ی ما با خانواده‌ی بانوم از وقتی شروع شد كه ما شمال باغ خریدیم، یاد محمد عمو به خیر و خدا بیامرزتش (عموی كوچیك بانوم) اون كه فوت كرد برنامه ی هر سال سیزده به در رفتن به علت عزادار بودن خانوادشون به هم خورده بود ما هم كه اولین سال بود كه سیزده به در رو شمال و تو باغ خودمون می‌گذرونیم بچه ها رو دعوت كردیم كه حداقل سیزده به در اونا خراب نشه. اولین بار كه بانوم رو دیدم خوب یادمه یكی از محرم ها كه بانوم تهران بود با عموش اینا (خالم اینا) اومده بودن خونه‌ی ما، سالش یادم نیست اما خوب یادمه بانوم پیش دانشگاهی بود یا می‌خواست بره پیش دانشگاهی.

هنوزم اون سیزده به در بهترین سیزده به در عمرمه نه واسه اینكه بانوم اونجا بود، واسه ی حوادث خاصی كه پیش اومده بود و خاطرات مشترك من و بانوم حساب می‌شه و ترجیه می‌دم اونا رو در زمان مناسب در موضوع مناسب تشریح كنم.

اون سیزده به در هم گذشت من و بانوم همدیگه رو گاه گاهی می‌دیدیم (نه به منظور و با خانواده هامون) تا سیزده به در سال بعد كه بانوم مبایل خریده بود. بانوم كلاً با پسرها راحته و با من هم این جور بود، داداش كوچیكم شمارش رو داشت اما من روم نشد مستقیم بهش بگم شمارش رو بهم بده و گفتم خوب من شمارم رو بهش می دم. به بهونه ی آموزش در دسترس نبودن مبایل بهش گفتم شمارم رو بگیره، سه بار شمارم رو گرفت، اولین بار در دسترس نبود، دومین بار خاموش بود و سومین بار زنگ خورد. بعد هم شمارم رو ریخت تو حافظه و با لبخند گفت ببین شماره‌ی پسر مردم رو چطوری ازش گرفتیم، اون روز من شمارش رو كه افتاده بود رو گوشیم نریختم تو حافظه چون عذاب وجدان گرفته بودم. كارم یه جورایی به نظرم كثیف می‌اومد. نمی‌دونم اول Miss Call انداخت (به شوخی) یا اس‌ام‌اس داده بود. اما هر چی بود با خیال راحت شمارش رو ریختم تو گوشیم. اون موقع اس‌ام‌اس‌ هایی از جملات خاصی از شریعتی، چاپلین، شكسپیر و ... رو واسش می‌فرستادم، همون شمال شارژش تموم شد و دیگه اس‌ام‌اس نداد، همون جا گفتم هر وقت شارژ كرد بهش می‌گم دوستش دارم آخه با خودم قرار گذاشته بودم كه به هر كی كه دوستش دارم بگم تا تو دلم نمونه (دوست داشتن به تعریف من و بانوم اینه كه دو نفر با هم دوست باشن و به هم احترام بگذارن، دوست سنگ صبور و همراه طرف مقابله) ....

>>ادامه دارد . . .<<


جمعه 12 مهر 1387

معرفی و شروع کار:

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :داستانمون ،

سلام

من نیما هستم

سینوحه چهار هزار سال پیش گفت:"دانش مثل تیزآبی می مونه که قلب آدم رو می خوره" اگه داستانش رو خونده باشید می دونید منظور از دانش حرفاییه که توی دل آدمه و نمی شه به کسی گفت. البته از نظر من محبت هم اینجوریه تیزآب كه چه عرض كنم مثل اسید می مونه، یا باید توی دلت نگهداریش تا قلبت رو بخوره نابود كنه یا باید ابرازش كنی و بریزیش بیرون تا به آرامش برسی. من هم اینجا حرفامو می زنم تا من رو از پا در نیارن. اینجا چاهه و نوشته هام فریاد هام هستن.

من از بانو می نویسم و نوشته هام یه طرفه است، امیدوارم روزی برسه كه اون هم در این وبلاگ از من بنویسه. البته اسمش بانو نیست من بانو صداش می کنم چون خودش ازم خواسته.

من و بانو فامیلیم در حالی كه باباش همیشه می گه نیما تو فامیل نیستی و دوست مایی، شاید واسه اینه كه ما از این رابطه ی فامیلی خیری ندیدیم. بانو دختر عموی پسرخاله ی منه و بهترین دوستم، این وبلاگ رو به درخواست خودش می نویسم (البته قبل از به هم خوردن رابطمون این رو خواسته بود)

یه توضیح كلی راجع به خودم و بانو می دم و داستان رو آغاز می كنم:

من نیما هستم متولد سومین روز از خرداد ماه سال 1368 دانشجوی سال دوم دانشگاه آزاد اسلامی واحد ساوه رشته ی مهندسی برق – قدرت و بانو متولد ششمین روز از آخرین ماه سال 1364 دانشجوی سال آخر دانشگاه آزاد اسلامی واحد بابل رشته ی پرستاری و سه سال و سه ماه و سه روز از من بزرگتر ....

 



انجمن‌های وب‌زیست - لینك باكس تمام اتوماتیك وب‌زیست - فروشگاه